پرش به محتوای اصلی
ملک‌الشعرا بهار ملک‌الشعرا بهار

غزلیات

شمارهٔ ۳۸

گر نیم‌شبی مست در آغوش من افتد

چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد

صد بار به پیش قدمش جان بسپارم

یکبار مگر گوشه چشمش به من افتد

ای بر سر سودای تو سرها شده بر باد

دور از تو چنانم که سری بی‌بدن افتد

آوازه کوچک دهنت ورد زبان‌هاست

پیدا شود آن راز که در هر دهن افتد

طوفان حدیث من اگر بگذرد از هند

در زیر لحد ریگ به کفش حسن افتد

شیرین نفتد هرکه زند تیشه که این رمز

شوری است که تنها به سرکوهکن افتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰ملک جهان چون سویس باغ ندارد
  2. شمارهٔ ۴۱رخ تو دخلی به مه ندارد
  3. شمارهٔ ۴۲دل از تطاول زلف نگار جان نبرد
  4. شمارهٔ ۴۳ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد
  5. شمارهٔ ۴۴آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد
  6. شمارهٔ ۴۵لب لعل تو می‌ فروشی کرد
  7. شمارهٔ ۴۶درغمش هرشب به گردون پیک آهم می‌رسد
  8. شمارهٔ ۴۷مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد
همه‌ی غزلیات ←

ملک‌الشعرا بهار درباره‌ی ملک‌الشعرا بهار

محمدتقی بهار ملقب به ملک‌الشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک‌الشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملک‌الشعرای دربار مظفرالدین‌شاه شد. او شش دوره نم...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.