پرش به محتوای اصلی
آشفتهٔ شیرازی آشفتهٔ شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۳

زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستند

تا در میکده را بر رخ رندان بستند

گر به بندند در میکده یا بگشایند

خیل مستان خم عشق تو بی می مستند

جملگی عقرب جراره و با نیش جفا

بتقاضای طبیعت دل مستان خستند

تا که رفته ززمین جانب افلاک امشب

کز پی رقص ملایک بهوا می جستند

غمزه و خال و خط و زلف تو اندر ره دل

آه کاین سلسله طرار بهم همدستند

گر زمستان تو گستاخ زند سر سختی

که سلامیت بگویند و دعا بفرستند

نام سامان نبری در بر عشاق ایدل

که چو آشفته بآن سلسله مو پیوستند

عارفان کز خم زلف تو کمندی دارند

جمله زنجیر تعلق زجهان بگسستند

دست افتاده زپایان ره عشق بگیر

زآنکه تو دست خدائی و همه بی دستند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۵فرخنده بسملی که به تیر نظر کشد
  2. شمارهٔ ۴۹۶عاشق از جور بتان گرچه ملالی دارد
  3. شمارهٔ ۴۹۷رفته صبا پیرامنش کز خواب بیدارش کند
  4. شمارهٔ ۴۹۸نقاش صنع کاین همه نقش و نگار کرد
  5. شمارهٔ ۴۹۹ساقی ز جام کشف از این راز می‌کند
  6. شمارهٔ ۵۰۰بسکه برخاست مرا از دل غمفرسا دود
  7. شمارهٔ ۵۰۱باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد
  8. شمارهٔ ۵۰۲سبزه از خاک برآورد سرو لاله دمید
همه‌ی غزلیات ←

آشفتهٔ شیرازی درباره‌ی آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.