پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

غزلیات

شمارهٔ ۵۲

بامدادان راست‌ گو تا رخ‌ کرا آراستی

وز خمار و خواب دوشینه کجا برخاستی

گر نه آشوب مرا برخاستی از خواب خوش

زلف جان آشوب پس بر گل چرا پیراستی

من ز یزدان دوش دیدارت به‌ حاجت خواستم

تو چرا امروز آشوب دل من خواستی

بی‌مشاطه آینه بنهادی اندر بیش روی

خویشتن را چون عروس جلوگی آراستی

پیشه کردی بامدادان ساحری و دلبری

دلبری در جیب داری ساحری در آستی

ای مه ناکاسته تا نور بفزایی همی

ماه و مهر تو نگیرد در دل من‌ کاستی

من همه مهر تو جستم تو جفای من مجوی

با تو کردم راستی با من مکن ناراستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴نگارا تو دلبند و زیبا نگاری
  2. شمارهٔ ۵۵کافر بچه‌ای سنگدل آوردهٔ غازی
  3. شمارهٔ ۵۶بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی
  4. شمارهٔ ۵۷آن‌ که از سنبل نقاب ارغوان آرد همی
  5. شمارهٔ ۵۸آن صنم‌ کاندر دو لب تنگ شکر دارد همی
  6. شمارهٔ ۵۹ای ترک زبهر تو دلی دارم و جانی
  7. شمارهٔ ۶۰دوست دارم که برآشوبی و بیداد کنی
  8. شمارهٔ ۶۱آه ازین کودکان مشکین موی
همه‌ی غزلیات ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.