پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱

آن روی به نیکویی خورشید جهانستی

وان یار به‌ زیبایی چون حور جنانستی

خونخواره دو چشم او چون در نگرد شاید

گویی‌ که دو جادو را آهنگ به‌ جانستی

گر راز دو زلفینش ایام بدانستی

شوریده شدی عالم خورشید نهان استی

کافر بشدی مؤمن, مؤمن بشدی مرتد

گر راه وصال او بر خلق بیانستی

ور قیصر رومی را زنار رفیقستی

راهش نشدی پنهان عیبش نه عیانستی

ور نعرهٔ مستان را در هجر خطر بودی

دایم رقم دولت سروی و بنانستی

گر زخم فراق او بر کوه گذر کردی

کُه را به جهان اندر چون موی میانستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳گر یار نگارینم در من نگرانستی
  2. شمارهٔ ۵۴نگارا تو دلبند و زیبا نگاری
  3. شمارهٔ ۵۵کافر بچه‌ای سنگدل آوردهٔ غازی
  4. شمارهٔ ۵۶بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی
  5. شمارهٔ ۵۷آن‌ که از سنبل نقاب ارغوان آرد همی
  6. شمارهٔ ۵۸آن صنم‌ کاندر دو لب تنگ شکر دارد همی
  7. شمارهٔ ۵۹ای ترک زبهر تو دلی دارم و جانی
  8. شمارهٔ ۶۰دوست دارم که برآشوبی و بیداد کنی
همه‌ی غزلیات ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.