پرش به محتوای اصلی
اهلی شیرازی اهلی شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۵

چشم زناز یوسفش سوی پدر نمی فتد

ناز ببین که بر پدر چشم پسر نمی فتد

منتظرم ولی تو کی چشم بچشم من کنی

کاین دو ستاره را بهم هیچ نظر نمی فتد

چون تو ز در درآمدی باش که جان فدا کنم

زانکه بجان ازین به ام کار دگر نمی فتد

از کف ساقیی چو تو باده مستی این چنین

سنگ بود نه آدمی هرکه بسر نمی فتد

دام فسون نهاده ام در ره آرزو ولی

صید مراد را بمن هیچ گذر نمی فتد

همدم اهل راز شو بند قبای ناز را

باز گشا که از میان راز بدر نمی فتد

اهلی اگر برافکند خانه عمر سیل غم

چون تو بعشق زنده یی نام تو بر نمی فتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۷گویند شب جمعه مخور می که غم آرد
  2. شمارهٔ ۵۴۸ز آشنایی من کاخرش جدایی بود
  3. شمارهٔ ۵۴۹او که از دیده خونابه چکانم نرود
  4. شمارهٔ ۵۵۰سوی که روم من؟ که دلم سوی تو باشد
  5. شمارهٔ ۵۵۱دلا، ز تخت سلیمان کسی چه یاد دارد
  6. شمارهٔ ۵۵۲بهر جان قصد تو گر بر دل مجروح بود
  7. شمارهٔ ۵۵۳عیسی گذاشت دنیا، قارون اسیر او شد
  8. شمارهٔ ۵۵۴گر نه چاه دقنت عقل زره می فکند
همه‌ی غزلیات ←

اهلی شیرازی درباره‌ی اهلی شیرازی

محمد بن‌ یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.