پرش به محتوای اصلی
اهلی شیرازی اهلی شیرازی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱۸

دل کارزوی وصل تو در سینه او بود

تیغ تو کلید در گنجینه او بود

چون لاله بهر دل که نگه کردم ازین باغ

داغ کهنش از غم دیرینه او بود

ماهیت خورشید چو دریافتم آخر

عکسی ز جمال تو در آیینه او بود

آه از ستم چرخ که با هرکه نشستم

گویا غم عالم همه در سینه او بود

آن شیخ که میگفت که ما فاسق و مستیم

فسق همه در یک شب آدینه او بود

ای برهمن از خرقه چو صوفی بدر آمد

زنار تو یکموی ز پشمینه او بود

غافل مشو از اهلی مسکین که همه عمر

چرخ از سبب مهر تو در کینه او بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲۰گفتم ار عاشق شوم گاهی غمی خواهم کشید
  2. شمارهٔ ۵۲۱گفتم که جان قربان کنم آن مه چو مهمان در رسد
  3. شمارهٔ ۵۲۲کلک قضا که صورت ابروی او کشید
  4. شمارهٔ ۵۲۳دل از غم زار و یارش صحبت اغیار می‌باید
  5. شمارهٔ ۵۲۴بر من از دورش به نوبت ساغر می می‌رسد
  6. شمارهٔ ۵۲۵شاید که پرده زان رخ باد صبا گشاید
  7. شمارهٔ ۵۲۶جایم بروز واقعه پهلوی او کنید
  8. شمارهٔ ۵۲۷دلی که شاد ز وصل تو دیر دیر شود
همه‌ی غزلیات ←

اهلی شیرازی درباره‌ی اهلی شیرازی

محمد بن‌ یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.