فهرست اشعار
- شمارهٔ ۱۸۱ خداوندا گفتار تو راحت دل است و دیدار تو زندگی جان، زبان بیاد تو نازد و دل به مهر و جان به عیان الهی اگر تو فضل کنی، دیگران چه داد و چه بیداد، و اگر تو عدل کنی فضل دیگران چون باد خداوندا آنچه من از تو دیدم، دو گیتی بیاراید، شگفت آنکه جان من از تو نمی آید
- شمارهٔ ۱۸۲ الهی چند نهان باشی و چند پیدا؟ که دلم حیران گشت و جان شیدا، تا کی در استتار و تجلی کی بود آن تجلی جاودانی؟
- شمارهٔ ۱۸۳ خداوندا چند خوانی و رانی، بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز تو مانی، تا کی افکنی و برگیری، این چه وعده است بدین درازی و بدین دیری؟
- شمارهٔ ۱۸۴ الهی این بوده و هست و بودنی، من بقدر شأن تونادانم و سزای تو را نتوانم در بیچارگی خود گردانم، روز بروز برزیانم، چون منی چون بود از نگریستن، در تاریکی بفغانم که خود بر هیچ چیز هست ماندنم ندانم، چشم بر روی دارم که تو مانی و من نمانم، چون من کیست اگر آن روز ب
- شمارهٔ ۱۸۵ الهی روزگاری تو را می جستم خود را مییافتم، اکنون که خود را می جویم تو را مییابم، ای محب را یاد و انس را یادگار، چون حاضری این جستن بچه کار؟
- شمارهٔ ۱۸۶ الهی یافته میجویم، با دیده ور می گویم که دارم چه جویم، که می بینم چه گویم؟ شیفته این جست و جویم، گرفتار این گفت و گویم، ای پیش از هر روز و جدا از هر کس مرا در این سوز هزار مطرب نه بس
- شمارهٔ ۱۸۷ الهی به عنایت ازلی تخم هدایت کاشتی، به رسالت پیمبران آب دادی، به یاری و توفیق پروردی به نظر خود بارآوردی
- شمارهٔ ۱۸۸ خداوندا سزد که اکنون سموم قهر از آن بازداری و کشته عنایت ازلی را به رعایت ابدی مدد کنی الهی گاه گریم که در اختیار دیوم از بس تاریکی بینم، باز ناگاه نوری تابد که جمله بشریت در جنب آن ناپدید بود
- شمارهٔ ۱۸۹ خدایا گاه از تو می گفتم، و گاه از تو می نیوشیدم، میان جرم خود و لطف تو می اندیشیدم کشیدم آنچه کشیدم، همه نوش گشت چون آوای تو شنیدم
- شمارهٔ ۱۹۰ الهی تو در ازل ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی نه بگذار و در سایه لطف تو خود میدار
- شمارهٔ ۱۹۱ الهی آنچه ناخواسته یافتنی است، خواهنده آن کیست؟ آنچه از پاداش برتر است پرسش در جنب آن چیست؟ پس هرچه از باران منت است بهار آن دمی است و دانش و کوشش محنت آدمی است
- شمارهٔ ۱۹۲ الهی مرا دردی است که بهی مباد، این درد مرا صواب است با خرسندی دردمندی به درد خود کسی را چه حساب است
- شمارهٔ ۱۹۳ الهی گاهی بخود نگرم گویم که از من زارتر کیست، گاهی به تو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست بنده چون بهی خودنگرد بزبان تحقیر از کوفتگی و شکستگی خود گوید:
- شمارهٔ ۱۹۴ الهی آمدم با دو دست تهی، سوختم به امید روزبهی، چه باشد اگر بر این دل خسته ام مرهم بنهی
- شمارهٔ ۱۹۵ الهی آی آرنده غم پشیمانی در دلهای آشنایان و ای افکنده سوز در دل تائبان ای پذیرنده گناهکاران و معترفان، کسی باز نیامد تا باز نیاوردی و کسی راه نیافت تا دست نگرفتی، دستگیر که چون تو دستگیر نیست، دریاب که جز تو پناه نیست و پرسش ما را جز تو جواب نیست و درد ما
- شمارهٔ ۱۹۶ الهی تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی تا قومی را بشراب انس مست کردی، قومی را به دریای دهشت غرق کردی، ندا از نزدیک شنوانیدی ونشان از دور دادی، رهی را باز خواندی و آنگاه خود نهان گشتی از وراء پرده خود را عرضه کردی و به نشان بزرگی خود را جلوه نمودی تا آن جو
- شمارهٔ ۱۹۷ الهی کار تو بی ما به نیکوئی در گرفتی، چراغ خود را بی ما به مهربانی افروختی، خلعت نور از غیب بی ما، به بنده نوازی فرستادی، چون رهی را به لطف خود به این آرزو آوردی چه شود که به لطف خود ما را به سر بری
- شمارهٔ ۱۹۸ الهی تو آنی که نور تجلی بر دلهای دوستان تابان کردی و چشمه های مهر در سر ایشان روان کردی، تو پیدا و به پیدائی خود در هر دو گیتی ناپیدا کردی، ای نور دیده آشنایان و سوز دل دوستان و سرور جان نزدیکان، همه تو بودی و توئی، تو نه دوری تا ترا جویند نه غافل تا ترا
- شمارهٔ ۱۹۹ الهی هرچه نشان میشمردم پرده بود و هرچه مایه میدانستم بیهده بود
- شمارهٔ ۲۰۰ خداوندا یکبار این پرده من از من بردار و عیب هستی من از من وادار و مرا در دست کوشش مگذار بار خدایا کردار ما در میار و زبان ما از ما وادار
- شمارهٔ ۲۰۱ ای کردگار نیکوکار آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار و آنچه تو برتاوی به ما مسپار
- شمارهٔ ۲۰۲ از بسکه دو دیده در خیالت دارم
- شمارهٔ ۲۰۳ الهی راهم نما بخود و باز رهان مرا از بند خود، ای رساننده بخود برسانم که کسی نرسیده بخود بارالها یاد تو عیش است و مهر تو سور، شناخت تو ملک است و یاد تو سرور و صحبت نزدیکی تو نور، جوینده تو کشته با جان است و یافت تو رستخیز بی صور
- شمارهٔ ۲۰۴ الهی نه جز از شناخت تو شادی است نه جز از یافت تو زندگانی، زندگانی بیتو بردگی است و زنده به تو هم زنده و هم زندگانی است
- شمارهٔ ۲۰۵ الهی ای یافته و یافتنی از مست چه نشان دهند جز بی خویشتنی، همه خلق را محنت از دوری است و این بیچاره را از نزدیکی همه را تشنگی از نایافت آب است و ما را از سیر آبی
- شمارهٔ ۲۰۶ الهی ای داننده هر چیز و سازنده هر کار و دارنده هر کس نه کس را با تو انبازی و نه کس را از تو بی نیازی کار به حکمت میاندازی و به لطف میسازی، نه بیداد است و نه بازی
- شمارهٔ ۲۰۷ بارخدایا بنده را نه چون و چرا در کار تو دانشی، و نه کسی را بر تو فرمایش، سزاها همه تو ساختی و نواها همه تو ساختی، نه از کس بتو و نه از تو بکس، همه از تو بتو، همه توئی و بس، خلایق فانی وحق یکتا بخود باقی است
- شمارهٔ ۲۰۸ الهی به عنایت هدایت دادی و به معونت ها بد ز خدمت رویانیدی و به پیغام آب پذیرش دادی، به نظر خویش میوه محبت وارسانیدی، اکنون سزد که سموم مکر از آن باز داری و بنائی که خود ساخته بگناه ما خراب نکنی
- شمارهٔ ۲۰۹ خدایا تو ضعیفانرا پناهی، قاصدان را بر سر راهی و وجدان را گواهی چه باشد که افزائی و نکاهی
- شمارهٔ ۲۱۰ روضه روح من رضای تو باد
- شمارهٔ ۲۱۱ الهی تو آنی که از احاطت اوهام بیرونی واز ادراک عقول مصونی، نه مدرک عیونی کارساز هر مفتونی و شادساز هر محزونی، در حکم بی چرا و در ذات بی چند و در صفات بی چونی
- شمارهٔ ۲۱۲ الهی نصیب این بیچاره از این کار همه درد است، مبارک باد که مرا این همه درد در خورد است بیچاره آن کس که از این درد فرداست، حقا که هر کس بدین دردو ننازد ناجوانمرد است
- شمارهٔ ۲۱۳ الهی در دل دوستان تو نور عنایت پیداست و جانها در آرزوی وصال تو حیران و شیداست، چون تو مولی کراست؟ و چون تو دوست کجاست؟
- شمارهٔ ۲۱۴ الهی هر چه دادی نشان است و آئین فرد است و آنچه یافتیم پیغام است و خلعت برجاست خدایا نشانت بیقراری دل و غارت جان است و خلعت وصال در مشاهده جلال
- شمارهٔ ۲۱۵ ای خداوندی که فلک و ملک را نگهدارنده توئی، ای بزرگی که ازماه تا ماهی دارنده توئی، ای کریمی که دعا را نیوشنده توئی وجفا را پوشنده توئی، ای لطیفی که عطا را دهنده توئی و خطا را بردارنده توئی، ای یکتائی که در صفت جلال و جمال پاینده توئی عاصیان را شوینده توئی
- شمارهٔ ۲۱۶ الهی در ذات بی نظیر، در صفات بی مانندی و گناهکاران را آمرزگاری و ایشان را راز داری، زیبا صنع و شیرین گفتاری، دانای رازها، عالم اسرار و معیوبان را خریداری درمانده را دستگیر و بیچاره را دستیاری
- شمارهٔ ۲۱۷ الهی نالیدن من در درد از بیم زوال آنست، او که از زخم دوست بنالد در مهر دوست نامرد است، ای جوان اگر زهره این کار داری قصد راه کن و شربت بلا نوش کن و دوست بر آن گواه دار، اگر نه عافیت به ناز دار و سخن کوتاه کن
- شمارهٔ ۲۱۸ الهی آن گروه را بر سر کوی بلا آوردی و بلاها و مصیبتها را بایشان نمودی، این یک گروه هزار قسم شدند همه روی از بلا بگردانیدند مگر یک گروه اندک که روی گردان نشدند و عاشق وار سر به کوی بلا در نهادند و از بلا نیندیشیدند و گفتند ما را همان دولت بس که متحمل اندوه
- شمارهٔ ۲۱۹ الهی ای یادگار جانها و یاد رشته دلها، به فضل خود ما را یاد کن و بیاد لطفی ما را شاد کن
- شمارهٔ ۲۲۰ الهی تو به یاد خودی و من بیاد تو، تو برخواست خودی و من بر نهاد تو
- شمارهٔ ۲۲۱ سر سروران بسته دام تو
- شمارهٔ ۲۲۲ الهی ذکر تو بهره مشتاق است و روشنائی دیده و دولت جان و آئین جهان یک ذره فزودن به دوستی از دو جهان است
- شمارهٔ ۲۲۳ الهی بقدر تو نادانم و سزای تو را ناتوانم، در بیچارگی خود سرگردانم، روز بروز بر زیانم، چون منی چون بود چنانم و از نگریستن در تاریکی بفغانم که بر هیچ چیز هست ماندانند چشم بر روزی دارم که تو بمانی و من نمانم، چون من کیست که آنروز به ببینم ور به بینم فدائی آن
- شمارهٔ ۲۲۴ خداوندا فریاد رس که از ناکسی خود بفریادم
- شمارهٔ ۲۲۵ الهی دریغا که روزگار بر باد دادیم و شکر نعمت ولی نعمت نگزاردیم دریغا که قدر عمر خویشتن نشناختیم و از کار دنیا به اطاعت مولی نپرداختیم، دریغا که عمر عزیز بسر آمد و روزگاربگذشت
- شمارهٔ ۲۲۶ الهی ای نادر یافته و نادیده عیان، ای در نهانی پیدا و در پیدائی نهان، یافت تو روز است که خود برآید ناگهان، یابنده تو نه بشادی پردازد نه باندوهان،، بر سر ما را کاری که از آن عبارت نتوان
- شمارهٔ ۲۲۷ الهی زندگی همه با یاد تو، شادی همه با یافت تو و جان آنست که در او شناخت تو است
- شمارهٔ ۲۲۸ خدایا موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذکر کنندگانی، از نزدیکت نشان می دهند؟و برتر از آنی از دورت می پندارند و نزدیکتر از جانی، ندانم که در جانی یا خود جانی، نه اینی و نه آنی، جان را زندگی میباید تو آنی
- شمارهٔ ۲۲۹ الهی عظیم شأنی و همیشه مهربانی، قدیم احسان وروشن برهانی، هم نهانی هم عیانی از دیده ها نهانی وجانها را عیانی، نه به چیزی مانی تا گویم که چنانی، آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی
- شمارهٔ ۲۳۰ الهی او که حق بدلیل جوید به بیم و طمع پرستد، او که حق را باحسان دوست دارد روز محنت برگردد، او که حق را بخویشتن جوید نایافته یافته پندارد
- شمارهٔ ۲۳۱ الهی عارف تو را به نور تو میداند و از شعاع وجود عبارت نمی تواند در آتش مهر میسوزد و از نار باز نمی پردازد
- شمارهٔ ۲۳۲ الهی تو آنی که از بنده ناسزا بینی و به عقوبت نشتابی، از بنده کفر می شنوی و نعمت از او باز نگیری و توبت و انابت بر او عرضه کنی و به پیغام و خطاب خود او را باز خوانی و اگر باز آمد او را وعده مغفرت دهی، پس چون با دشمن بدکردار چنینی یا دوستان نیکوکار چونی؟
- شمارهٔ ۲۳۳ الهی در یافتن خود یاری و یادگاری، معنی دعوی صادقانی، فروزنده نفسهای دوستانی آرام دل غریبانی، چون در میان جانی، از بیدلی می گویم که کجائی، جانرا زندگی می باید تو آنی به خود و از خود ترجمانی، به حق تو بر خودت که ما را در سایه غرور ننشانی و به عز وصال خود رس
- شمارهٔ ۲۳۴ الهی به عنایت ازلی تخم هدایت کاشتی، به رسالت پیمبران آب دادی و بیاری توفیق رویانیدی و به نظر و احسان خود به برآوردی، از لطف تو می خواهم که زهرهای خشم از آن بازداری و نسیم داد بر او بجهانی و کاشته عنایت ازلی را به رعایت ابدی مدد کنی
- شمارهٔ ۲۳۵ الهی وقت را به درد مینازم و زیادتی را میسازم، بامید آنکه چون دراین درد بگذارم درد و راحت هر دو براندازم
- شمارهٔ ۲۳۶ الهی دوستان تو سران و سرهنگانند و بی گنج و خواسته توانگرانند و بنام درویشانند و بحقیقت توانگران جهان خود ایشانند، دردها دارند و از گفتن آن بیزبانند
- شمارهٔ ۲۳۷ الهی هر چند از بدسزای خویش بدردم لیکن از مفلس نوازی تو شادم
- شمارهٔ ۲۳۸ خداوندا من قدر و شأن تو را ندانم و سزای تو را ناتوانم و در بیچارگی خود سرگردانم و روز بروز بر زیانم
- شمارهٔ ۲۳۹ خدایا من کیستم که بر درگاه تو زارم یا قصه درد خود بتو پردازم
- شمارهٔ ۲۴۰ الهی ای راهنما به کرم، فروماندم در حیرت یکدم، آن کدام است؟ دمی که نه حوا در آن گنجد نه آدم، اگر من آن دم بیابم چون من کیست؟ بیچاره و زنده ای که بی نفسش باید زیست
متن اشعار به نقل از گنجور.