پرش به محتوای اصلی
خواجه عبدالله انصاری

خواجه عبدالله انصاری

مناجات پیر انصار

۲۷۴ شعر

فهرست اشعار

  1. شمارهٔ ۱ یارب دل پاک و جان آگاهم ده
  2. شمارهٔ ۲ الهی یکتای بیهمتائی، قیوم توانائی، بر همه چیز بینائی، در همه حال دانائی، از عیب مصفائی، از شرک مبرائی، اصل هر دوائی، داروی دلهائی، شاهنشاه فرمانفرمائی، معزز بتاج کبریائی، بتو رسد ملک خدائی
  3. شمارهٔ ۳ الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان، الهی ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مومنان را گواهی، چه عزیز است آنکس که تو خواهی
  4. شمارهٔ ۴ الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بیعدد، ای اول بی بدایت و ای آخر بی نهایت ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت، ای حی بی ذلت، ای معطی بی فکرت و ای بخشنده بی منت، ای داننده رازها، ای شنونده آوازها، ای بیننده نمازها، ای پذیرنده نیازها، ای شناسنده نامها، ای رسانند
  5. شمارهٔ ۵ الهی، ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید تواست و ای کارگذاری که جان بندگان در صدف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را بتوحیلت نیست، ای جباری که گردنکشان را با تو روی مقاومت نیست، ای حکیمی که روندگان ترا از بلای تو گریز نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو
  6. شمارهٔ ۶ الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس بتو ماند و نه بکسی مانی، پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده بچیزی است که تو آنی
  7. شمارهٔ ۷ الهی کجا باز یابم آنروز که تو ما را بودی و من نبودم، تا باز بآن روز رسم میان آتش و دودم اگر بدوگیتی آن روز یابم پرسودم، ور بود خود را یابم به نبود خود خشنودم
  8. شمارهٔ ۸ الهی از آنچه نخواستی چه آید، وآنرا که نخواندی کی آید، ناکشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سوداگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنکه بوی گل در کنار است
  9. شمارهٔ ۹ الهی هر که ترا شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداخت
  10. شمارهٔ ۱۰ الهی بر من آراستی خریدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گزیدم
  11. شمارهٔ ۱۱ الهی اگر طاعت بسی ندارم در هر جهان جز تو کسی ندارم
  12. شمارهٔ ۱۲ الهی تا بتو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم نهان بودم و پیدا شدم
  13. شمارهٔ ۱۳ الهی از بنده با حکم ازل چه برآید و برآنچه ندارد چه باید
  14. شمارهٔ ۱۴ الهی ای سزای کرم و ای نوازنده عالم، نه بآخر شادیست نه بایاد تو غم خصمی و شفیعی و گواهی و حکم
  15. شمارهٔ ۱۵ الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست
  16. شمارهٔ ۱۶ الهی ای دور نظر وای نیکو حضر و ای نیکوکار نیک منظر، ای دلیل هر برگشته و ای راهنمای هر سرگشته، ای چاره ساز هر بیچاره و ای آرنده هر آواره، ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده دست ما گیر ای بخشنده بخشاینده
  17. شمارهٔ ۱۷ الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد، یار آن دارد که چون تو یاری دارد او که در هر دو جهان ترا دارد هرگز کی تو را بگذارد
  18. شمارهٔ ۱۸ الهی در سر گریستنی دارم و راز ندانم از حسرت گریم یا از ناز گریستن از حسرت بهر یتیم و گریستن شمع بهر ناز، از ناز گریستن چون بود این قصه ایست دراز
  19. شمارهٔ ۱۹ الهی یک چند بیاد تو نازیدم، اینم بس که صحبت تو ارزیدم
  20. شمارهٔ ۲۰ الهی شاد بدانیم که اول تو بودی و ما نبودیم، کار تو در گرفتی و ما نگرفتیم قسمت خود نهادی و رسول خود فرستادی
  21. شمارهٔ ۲۱ الهی هر چه بی طلب بما دادی بسزاواری ما تباه مکن، و هرچه بجای ناکردی از نیکی بعیب ما از ما بریده مکن و هرچه سزای ما ساختی بناسزائی ما جدا مکن
  22. شمارهٔ ۲۲ الهی آنچه ما خود کشتیم به بر میار و آنچه تو ما را کشتی آفت ما از آن بازدار
  23. شمارهٔ ۲۳ الهی از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی و دورت پندارند و نزدیکتر از جانی موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذاکرانی، ملکا تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی
  24. شمارهٔ ۲۴ الهی در این درگاه همه ما نیازمند روزی باشیم که قطره از شراب محبت بر دل ما ریزی تا که ما را بر آب و آتش بر هم آمیزی
  25. شمارهٔ ۲۵ الهی روزگاری ترا می جستم خود را میافتم، اکنون خود را میجویم و ترا میابم
  26. شمارهٔ ۲۶ الهی تا از مهر تو اثر آمد دیگر مهر ما بسر آمد
  27. شمارهٔ ۲۷ الهی ای مهربان فریادرس، عزیز آن کس که او با تو یک نفس، نفسی که آنرا حجاب ناید ازپس
  28. شمارهٔ ۲۸ الهی گهی بخود نگرم گویم از من زارتر کیست، گهی بتو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست
  29. شمارهٔ ۲۹ الهی ای سزای کرم، ای نوازنده عالم، نه با وصل تو اندوه است و نه با یاد تو غم
  30. شمارهٔ ۳۰ الهی ادای شکر ترا هیچ زبان نیست و دریای فضل ترا هیچ کران نیست و سر حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست، هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست
  31. شمارهٔ ۳۱ الهی ما از غافلانیم نه از کافرانیم، نگاهدار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم
  32. شمارهٔ ۳۲ الهی پسندیدگان ترا بتو جستند و به پیوستند ناپسندیدگان تو را بخود جستند و بگسستند نه او که پیوست بشکر رسید، نه او که گسست بعذر رسید
  33. شمارهٔ ۳۳ الهی خود کردم و خود خریدم، آتش بر خود خود افروزانیدم، از دوستی آواز دادم، دل و جان را فراناز دادم، اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم
  34. شمارهٔ ۳۴ الهی چه یاد کنم که خود همه یادم، من خرمن نشان خود فراباد دادم، یاد کردن کسب است و فراموش نکردن زندگانی و رای دو گیتی و کسب است چنانکه دانی
  35. شمارهٔ ۳۵ الهی چندی به کسب تو یاد تو ورزیدم، باز یک چندی بیاد خود تو را نازیدم، اکنون که یاد بشناختم خاموش گردیدم، چون من کیست که این مرتبت را بسزیدم، فریاد از یاد باندازه و دیدار بهنگام و از آشنائی به نشان و دوستی به پیغام
  36. شمارهٔ ۳۶ الهی کار آن کس کند که تواند، عطا آن کس بخشد که دارد، پس بنده چه تواند و چه دارد؟ الهی تو دوختی من در پوشیدم و آنچه در جام ریختی نوشیدم، هیچ نیاید از آنچه کوشیدم
  37. شمارهٔ ۳۷ الهی چو تو توانائی کرا توان است، در ثناء تو کرا زبان است و بی مهر تو کرا سرو جان است
  38. شمارهٔ ۳۸ الهی بشناخت تو زندگانیم، به نصرت تو شادانیم، بکرامت تو نازانیم و بعزت تو عزیزانیم
  39. شمارهٔ ۳۹ الهی ما بتو زنده ایم هرگز کی میریم، ما که به بتو شادمانیم کی اندوهگین شویم، ما که بتو نازانیم چون بی تو بسر آریم، ما که بتو عزیزیم هرگز چون ذلیل شویم
  40. شمارهٔ ۴۰ الهی چه غم دارد که تو را دارد و کرا شاید که تو را نستاید، آزاد آن نفس که بیاد تو بازان و آباد آن دل که بمهر تو نازان و شاد آن کس که با تو در پیمان است
  41. شمارهٔ ۴۱ الهی هر که تو را جوید اینقدر رستخیزی باید یا به تیغ ناکامی او را خون ریزی باید، هر که قصد تو کند روزش چنین است یا بهره درویش خود چنین است
  42. شمارهٔ ۴۲ الهی همگان در فراق می سوزند و دوستدار در دیدار، چون دوست دیده ورگشت دوستدار را با شکیبائی چه کار؟ الهی با بهشت چه سازم و با حور چه بازم، مرا دیده ده که از هر نظری بهشتی سازم
  43. شمارهٔ ۴۳ الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوینده تو را با بهشت چکار است؟
  44. شمارهٔ ۴۴ الهی تو ما را جاهل خواندی از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جز خبط چه آید؟ الهی تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی وامگذار و در سایه لطف و عنایت خود میدار
  45. شمارهٔ ۴۵ الهی دانی چه شادم، نه آنکه بخویشتن بتو افتادم، تو خواستی من نخواستم، دولت بر بالین دیدم چون از خواب برخاستم
  46. شمارهٔ ۴۶ الهی چون من کیست که اینکار را سزیدم، اینم بس که محبت ترا ارزیدم
  47. شمارهٔ ۴۷ الهی از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصیب من بینوا کو؟ اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آنرا بیع خوانند لطف و عطا کو؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بهادهی بخش ما کو؟ اگر از سگان توام استخوانی و اگر از کسان توام مرحبا کو؟ الهی یک دل پر درد دارم و یک جان پر
  48. شمارهٔ ۴۸ الهی هر کس را آتش در دل است و این بیچاره آتش بر جان، از آنست که هر کس را سر و سامانی است و این درویش را نه سر و نه سامان
  49. شمارهٔ ۴۹ الهی موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر ذاکرانی، از نزدیک نشانت میدهند و برتر از آنی و از دورت می پندارند نزدیکتر از جانی
  50. شمارهٔ ۵۰ الهی دلی ده که شوق طاعت افزون کند و توفیق طاعتی ده که ببهشت رهنمون کند
  51. شمارهٔ ۵۱ الهی در آتش حسرت آویختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج دیده نه دل الم داغ
  52. شمارهٔ ۵۲ الهی در سرآب دارم، در دل آتش، در باطن ناز دارم، در باطن خواهش در دریائی نشستم که آنرا کران نیست، بجان من دردیست که آنرا درمان نیست، دیده من بر چیزی آید که وصف آن بزبان نیست
  53. شمارهٔ ۵۳ الهی ای کریمی که بخشنده عطائی و ای حکیمی که پوشنده خطائی و ای احدی که در ذات و صفات بیهمتائی و ای خالقی که راهنمائی و ای قادری که خدائیرا سزائی، بذات لایزال خود و بصفات با کمال خود و بعزت و جلال خود و بعظمت جمال خود که جان ما را صفای خود ده، دل ما را هوای
  54. شمارهٔ ۵۴ الهی ای بیننده نمازها، ای پذیرنده نیازها، ای داننده رازها و ای شنونده آوازها، ای مطلع بر حقایق و ای مهربان بر خلایق عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر، عیبهای ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، اگر بگیری بر ما حجت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم، از بنده خطا آی
  55. شمارهٔ ۵۵ الهی بحق آنکه ترا هیچ حاجت نیست رحمت کن بر آنکه او را هیچ حجت نیست
  56. شمارهٔ ۵۶ الهی در دل ما جز تخم محبت مکار و بر این جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر این کشت ها جز باران رحمت مبار
  57. شمارهٔ ۵۷ الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش، تو توانگری و من درویش
  58. شمارهٔ ۵۸ یارب ز کرم بحال من رحمت کن
  59. شمارهٔ ۵۹ الهی بر هر که داغ محبت خود نهادی، خرمن وجودش را بباد نیستی در دادی
  60. شمارهٔ ۶۰ الهی مخصلان بمحبت تو مینازند و عاشقان بسوی تو میتازند، کار ایشان تو بساز که دیگران نسازند، ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند

متن اشعار به نقل از گنجور.