پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۹۷۸

به بختم محرمی در حضرت جانانه بایستی

دل صد چاک من گیسوی او را شانه بایستی

دلم را هر که می‌بیند اسیر زلف می‌گوید

که زنجیر چنین را این‌چنین دیوانه بایستی

به طوف شمع خود رفتم ندانستم چه باید کرد

پی تعلیم همراهی یکی پروانه بایستی

نشد از شیشه و پیمانه تسکین خمار من

سبوی دستگیری من درین میخانه بایستی

ز خوبی آنچه می‌بایست دارد یار من لیکن

ز بسیاری آشنای اندکی بیگانه بایستی

نشد بوی نصیبی از لب آن یار میخواره

دریغا مشت خاک من گل پیمانه بایستی

جهانی پر ز هوشیاران نمی‌آید به کار من

مرا دیوانه‌ای واقف درین ویرانه بایستی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۸۰در دیدهٔ مردم چرا بر رغم من جا می‌کنی
  2. شمارهٔ ۹۸۱گر کنم صاحب من در تو نگاهی گاهی
  3. شمارهٔ ۹۸۲دل ز من برد جامه گلگونی
  4. شمارهٔ ۹۸۳هزار گونه الم هست و دل‌فگار یکی
  5. شمارهٔ ۹۸۴چه باشد گر به شکر مه‌جبینی
  6. شمارهٔ ۹۸۵با غیر تو را خطاب تا کی
  7. شمارهٔ ۹۸۶آنکه برده است دل و دین من از ایمای
  8. شمارهٔ ۹۸۷کارم افتاد عزیزان به بت خودرای
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.