پرش به محتوای اصلی
واقف لاهوری

غزلیات

شمارهٔ ۷۵۷

خوشا روزی که من این رنج غربت در وطن گویم

برآیم از قفس درد اسیری در چمن گویم

گران شد گوشم از گفت و شنود آسوده گردیدم

نه کس با من سخن گوید نه من با کس سخن گویم

توام هرچند حرف تلخ زهرآلوده می‌گویی

منت جانا شکرلب خوانم و شیرین‌دهن گویم

نمی‌اندازد آن سرو سمنبر گوش بر حرفم

روم در باغ و حال خویش با سر و سمن گویم

به این تقریب شاید در میان پرسند احوالم

به پیش او گه از مجنون گهی از کوهکن گویم

به یک تحریک مژگان قلب دل‌ها را زدی بر هم

نمی‌دانم تو را من دل‌شکن یا صف‌شکن گویم

نه‌تنها از تو مجنون گشت رسوا بلکه لیلی هم

تو را ای عشق کافردل بلای مرد و زن گویم

به خاموشی مرا بگذار انگشتم مزن بر لب

که پیشت جای انگشتست هر حرفی که من گویم

ز ضعف دل به این حالم که نتوانم سخن گفتن

اگر رو در بهی آرم به آن سیب ذهن گویم

کشیدم محنت ایوبی و اندوه یعقوبی

جهان را سربه‌سر دارالمحن بیت‌الحزن گویم

بدل گردد به په‌په چه‌چه بلبل دران گلشن

که من واقف سخن از گل‌عذار خویشتن گویم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۵۹ما دل صدپاره در فکر شراب انداختیم
  2. شمارهٔ ۷۶۰بر بیگانه گاهی گاه پیش خویش می‌نالم
  3. شمارهٔ ۷۶۱به دل گفتم از جور گردون نگردیم
  4. شمارهٔ ۷۶۲در گریه به دولت تو ممتازم
  5. شمارهٔ ۷۶۳ز بی‌مهری چرخ از مهربانی دور افتادم
  6. شمارهٔ ۷۶۴با خود از دوستیش این همه دشمن کردم
  7. شمارهٔ ۷۶۵بار غم‌های تو با جسم حقیری می‌کشم
  8. شمارهٔ ۷۶۶خو گرفتم به قفس رفته چمن از یادم
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی واقف لاهوری

شیخ نورالعین معروف به واقف لاهوری یا واقف بتالوی (درگذشتهٔ ۱۱۹۰ ق / ۱۷۷۶ م) از شاعران پارسی‌گوی و پنجابی‌زبان قرن دوازدهم هجری در شبه‌قارهٔ هند بود. وی در شهر بتالهٔ پنجاب به دنیا آمد. پدرش قاضی امانت‌الله، قاضی‌القضات بتاله بود و خانوادهٔ او از اعیان و بزرگان منطقه به‌شمار می‌رفت. سال دقیق تولدش در هیچ‌یک از تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.