پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۷۶ - در بیان آنکه مصطفی علیه السلام را پرسیدند از راه بهشت و دوزخ. فرمود که راه بهشت خارستان است و راه دوزخ گلستان که حفت الجنة بالمکاره و النار بالشهوات. و در بیان آنکه در آدمی نفس معنیئی است که صفتش حالی بین است و مدد از دیوان دارد و عقل معنیئی است

مصطفی گفت با صحابه عیان

در بیان ره جحیم و جنان

هست راه بهشت خارستان

راه دوزخ بود گل و ریحان

هر که در راه خار زار رود

دان که جانش مقیم خلد شود

هر که او راه گلستان بگزید

بی‌گمان دان که در جحیم خزید

هرکه او تلخ زیست شیرین مرد

عاقبت بعد زهر شکر خورد

عاقبت بین بود یقین عاقل

نقد جا ئ ی گزید هر غافل

صفت عقل عاقبت بینی است

هرچه کرده است می‌کند دینی است

عکس او نفس شوم دون پلید

عاقبت ننگریست حالی دید

عقل را چشم سوی آخرت است

سوی خلد و ثواب و مغفرت است

نفس را شهوت است مطلوبش

ذوق حالی است کرده مغلوبش

مدد عقل دایم از ملک است

چون ملک عقل نیز از فلک است

نفس بد چونکه شیر دیو مزید

جنس او بود از آن ورا بگزید

ملک و عقل هر دو یک نوراند

دیو با نفس مست دیجور اند

نس بد را ز عقل نیک بدان

دوست عقل است و نفس دشمن جان

هر یکی را ز سیرتش بشناس

تا روی در عیان رهی ز قیاس

روح را دان که معنئی است بسیط

ساده یک سان بسان بحر محیط

نیست جز زندگی در او صفتی

کس نیابد جز این بر او صفتی

کشف گردد ز جنبش حیوان

کاندرو مضمر است و پنهان جان

به همین وصف جان شود معلوم

غیر این نیست اندرو مکتوم

باز چون پیش آیدت کاری

از بدو نیک چون گل و خاری

متردد شوی کدام کنم

تا که مقصود خود تمام کنم

زان دو کارت یکی که شد مختار

آن لطیفه بود دل ای دلدار

هر کدامین طرف که شد غالب

میل تو آن دل است ای طالب

چونکه گشت اینهمه برت ظاهر

از صفات پلید و از طاهر

ذات را هم بجو که دریابی

گر ز اهل نماز و محرابی

آن اضافت که میکنی تو بخود

از دل و روح و جسم و هوش و خرد

تن من جان من همیگوئی

چونکه اندر سخن همیپوئی

ذات آن من بود یقین میدان

گشت سر فاش از جوانمردان

آنچه گوئی بمردمان تو و من

ذات آن است ای عزیز زمن

چون اضافت کنی بخود بزبان

از دل و عقل از تن و از جان

از سر و پای و دست و هر چه جز آن

که از آن منند بی ز گمان

آن اضافت که میکنی جان را

یادل و عقل و هوش و ایمان را

ذات تو باشد آن مشار الیه

همه همچون رعیت اند لدیه

آن مضاف الیه ذات تو است

یک بود ذات را مگو که دو است

پس یقین شد که غیر این همه ای

از ازل تو شبان این رمه ای

هرچه اندر تو هست بنمودم

قفل را بی کلید بگشودم

تا ببینی چه گنجها داری

گهر و لعل بی بها داری

تا که گردی بخویشتن مشغول

بشناسی فرشته را از غول

عقل را از ملک جدا نکنی

روی را جز سوی خدا نکنی

هم بدانی که نفس و دیو یکی است

شودت این یقین ت را چه شکی است

دان که دل هم در اندرون شاه است

بیشمارش غلام و اسپاه است

عقل هم چون وزیر اندر تن

باقیان چون حشم ز مرد و ز زن

هرچه زاید ز عقل مرد بود

چون طبیب آن دوای درد بود

وانچه زاید ز نفس باشد زن

رای زن بد بود برویش زن

لشکرش بیشمار و حد و کران

فکرها اند لشکرش میدان

فکر عقل لشکر کیوان

فکر نفس لشکر دیوان

از پری و ز دیو لشکر ها

بیعدد در صدور پیکرها

دل سلیمان و جمع دیو پ ری

پیش او لشکرند چون نگری

پادشاهیش را ز خاتم دان

امر و حکمش ز خاتم است روان

گر بود خاتمش سلیمان است

ورنه در قدر کم ز دیوان است

امر انگشتری است پاسش دار

تا نیفتی ز سروری ای یار

زانکه خاتم چو دیو از تو برد

بعد از آن کس بیک جوت نخرد

چون که آدم شکست امر خدا

رفت بیرون ز جنة الماوی

حله ها زو پرید و شد عریان

ماند اندر فراق حق گریان

ناله میکرد زان غبین شب و روز

زاتش هجر بود اندر سوز

نزد حق توبه اش چو گشت قبول

شد میسر ازلن سپس مأمول

هم تو از توبه رو سوی امرش

تا بنوشی ز ساقیان خمرش

شاه گردی چنانکه بودی باز

هر طرف صیدها کنی چون باز

تخت و ملکت ز حق شود حاصل

گر کنون فاصلی شوی واصل

چون ترا توبۀ نصوح بود

پیش حق رتبت چو نوح شود

خاتم امر را نگه میدار

هین بدیوش ز غافلی مسپار

دزد اگر غافلی برد رختت

نشوی غافل ار بود بختت

ای خنک آنکه باشد او بیدار

بر سر رخت و بخت دین هشیار

شود از دست دزد دین ایمن

اینچنین کس بخود بود محسن

اول اصلاح خود کن ای سره مرد

تا که اصلاح کس توانی کرد

عدل اول بخود کن ای طالب

تا که بر نفس بد شوی غالب

ورنه چون ظلم میکنی خود بر

کی کنی عدل بر کسی دیگر

آنکه با خود نکرد عدل بدان

نکند عدل بر ستم زدگان

هر که او گشت راست در ره هو

همه کژها شوند راست از او

چون تو هستی بدست نفس اسیر

غرقۀ بحر جهل و قهر و ز حیر

سوی خود خلق را چرا خوانی

گر تو دربند خیر اخوانی

خویش را اول از خطر بجهان

گرد ایمن ز رهزنان بجهان

چون که ایمن شوی از این طوفان

خلق را سوی امن آنکه خوان

دستشان را بگیر و آن سو کش

سوی آن باغ و گلشن و جو کش

همه را میخوران از آن نعمت

کاندر او نیست زحمت و نقمت

ورنه در چاه نفس چون افتی

کم زکاهی اگر چو که زفتی

در بن چه چ و ساختی مسکن

شد فراموشت آن قدیم وطن

مانده ای دور از آن وطن اینجا

سالها در میان خوف و رجا

آب شورش چو بر تو شد شیرین

کفر او گشت پیش تو چون دین

خو گرفتی در این مقام کره

گشت بر تو خوش این مقام کره

شد فراموشت آن جهان قدیم

که بدی با ملک جلیس و ندیم

وانچنان باده ها و مستیها

کز بلندی است دور و پستیها

وان ندیمان خوب جان افزا

که برون اند از زمین و سما

وانکه با حق بدی ز عهد الست

بی شراب و قدح خوش و سرمست

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۷۸ - در معنی این حدیث که «اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک»؛ این تن را که دوست‌تر از همه می‌داری و بر وی لرزی از او قوی‌تر دشمنی نداریمصطفی گفت بدترین دشمن
  2. بخش ۷۹ - در تفسیر این آیت که فمنکم کافر و منکم مؤمن هم کفر و ایمان در تو مضمر است، و هم زمینی و هم آسمانی تا آخر الامر کدام صفت غالب شود که الحکم للغالبدر تو جمع است کفرو هم ایمان
  3. بخش ۸۰ - رجوع کردن بقصۀ شفاعت مریدان و پذیرفتن ولد سخن ایشانرا و بمقام والد خود بشیخی نشستنچونکه بنشست بر مقام پدر
  4. بخش ۸۱ - در بیان آنکه شمس الدین و شیخ صلاح الدین و چلبی حسام الدین قدس اللّه سرهم که خلفای حضرت مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز بودند در ولایت و بزرگی و علوم مشهور نبودند از تقریر ولد همچون مولانا شهرت گرفتند و مشهور شدند اگرچه ولایت و بزرگی ایشان عظیم پنهگرچه بدوالدش قوی مشهور
  5. بخش ۸۲ - در بیان آنکه قطب پادشاه اولیاست. دولت اولیا و کار و کیای ایشان اگرچه عظمت عظیم دارد اما پیش عظمت قطب اندک است و بیمقدار. آن عظمتهای ایشان در او اثر نکند و از آن گرم نشود، زیرا عظمت او صد هزار چندان است و در تقریر این خبر که اولیائی تحت قبابی لایعقطب از جمله است چیز دگر
  6. بخش ۸۳ - در بیان اناالحق گفتن منصور حلاج رحمة اللّه علیه در حالت مستی و فتوی دادن مفتیان آن عصر بقتل او تافتنه نشود و خلق از دین بدر نیایند و پند دادن دوستان او را که از این سخن باز آی و توبه کن که تا ترا نکشند و اصرار کردن او در سخن و در تقریر آن که قالبنشنیدی حکایت منصور
  7. بخش ۸۴ - در بیان آنکه هر نبی و ولی بر همه معجزات و کرامات قادر بود. اگرچه هر یکی معجزه و کرامتی ظاهر کرد، الا بر تمامت قادر بود. بحسب اقتضای هر دوری چیزی نمود یکی شق قمر کرد و یکی مرده زنده کرد و همچنین الی مالانهایه. چنانکه طبیب هر رنجوری را دوائی دیگر کهر ولی جملۀ کرامت داشت
  8. بخش ۸۵ - در بیان آنکه همچنانکه تن آب و گل طبیبان دارد، جان ودل را نیز هم طبیبان هستند و ایشان انبیاء و اولیاء‌اند اطباء میگویند که این بخور و آن مخور تا جسم بی رنج باشد و قوت گیرد و انبیاء و اولیاء میگویند که این بکن و آن مکن تا جان صفا یابد و فربه شود ازخلق را دردو چیز فایده است
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.