پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۹۴

ترا من دوست دارم تا جهان هست

همه نام تو گویم تا زبان هست

اثر گر باز گیرد عشقت از خلق

سراسر نیست گردد در جهان هست

ترا خاطر سوی مانی و ما را

سوی تو میل خاطر همچنان هست

بکوشش وصل تو دریافت نتوان

ولیکن من بکوشم تا توان هست

بود بر آتش دل دیگ سودا

مرا تا گوشتی بر استخوان هست

چو من زنجیر زلفین تو دیدم

اگر دیوانه گردم جای آن هست

بآب دیده شستم رو، هنوزم

ز خاک کوی تو بر رخ نشان هست

شوم گردن فراز ار بر تن من

سری شایسته آن آستان هست

دلم بی انده تو نیست، دیر است

که سیمرغی درین زاغ آشیان هست

غمت با سیف فرغانی شبی گفت

مرا خود با تو چیزی در میان هست

کجا باشد نصیب از وصل جانان

هرآنکس را که دل دربند جان هست

زبان از ذکر غیر او فرو شوی

گرت آب سخن زین سان روان هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۶مرا با رخ تو نظر بهر چیست
  2. شمارهٔ ۹۷ای دریغا کز وصال یار ما را رنگ نیست
  3. شمارهٔ ۹۸دلبرا عشق تو اندر دل وجان داشتنیست
  4. شمارهٔ ۹۹در سمن با آن طراوت حسن این رخسار نیست
  5. شمارهٔ ۱۰۰دل زمن برد آنکه جان را نزد او مقدارنیست
  6. شمارهٔ ۱۰۱مرا بغیر تو اندر جهان دگر کس نیست
  7. شمارهٔ ۱۰۲عاشقان را در ره عشق آرمیدن شرط نیست
  8. شمارهٔ ۱۰۳جانا بیا که مرا جان دریغ نیست
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.