پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۱

بغیر دوست نداند کسی که من چه کسم

از آنکه من شکرستان دوست را مگسم

سحرگهی که من از شوق او برآرم آه

چو شب سیاه کند روی صبح را نفسم

بدوست کردم پیغام کای یگانه بحسن

ز نعمت دو جهان جز تو نیست ملتمسم

جواب داد که مسکین من آب حیوانم

وگر چنانکه سکندر شوی بتو نرسم

از آن زمان که مرا بر در تو آب نماند

چو خاک از سر ره برنداشت هیچ کسم

بروز بر سر کوی تو از سگم بیم است

بشب روم که ز سگ باک نیست ار عسسم

بدامنت نرسد دست چون ز درویشی

بآستین خود ای دوست نیست دست رسم

بگیر جیب من و پیش کش مرا مگذار

بدان رفیق که دامن همی کشد ز پسم

بصدق کردم دعوی که سیف فرغانی

غلام تست و مؤکد همی کنم بقسم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۳ای سعادت مددی کن که بدان یار رسم
  2. شمارهٔ ۳۸۴آنجا که جای دوست بود من نمی رسم
  3. شمارهٔ ۳۸۵ای برده آب روی من ازعشق تو درآتشم
  4. شمارهٔ ۳۸۶ای برده رویت آب مه ازمهر تو درآتشم
  5. شمارهٔ ۳۸۷جانست وتن در آتش عشق ودرآب چشم
  6. شمارهٔ ۳۸۸ای منور بروی تو هر چشم
  7. شمارهٔ ۳۸۹شب نیست که خون نبارم از چشم
  8. شمارهٔ ۳۹۰ای عارض و خط تو شده صبح و شام چشم
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.