پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۲

دلا این یک سخن از من نگه دار

که جان از بندگی تن نگه دار

وصیت می‌کنم سر دل خویش

اگر جان توام از من نگه دار

تو شاهی، ملک، عشق و نفس، دشمن

چنان ملک از چنین دشمن نگه دار

زنانند این همه مردان بی عشق

تو مردی چشم خویش از زن نگه دار

اگر دنیا هزاران ماه دارند

تو از مهتاب او روزن نگه دار

زر خشکش گل تر دامنان است

ز تر و خشک او دامن نگه دار

وگر روغن شود در جوی آبش

چراغ از دود این گلخن نگه دار

جهان را گلخنی پر دود دیدم

تو چشم از دود این گلخن نگه دار

کلاه دولتش شمشیر سرهاست

تو از شمشیر او گردن نگه دار

دل درویش گنج گوهر آمد

اگر دستت دهد مشکن نگه دار

نگویم سیف فرغانی مگو هیچ

زبان خویش در گفتن نگه دار

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۴دوش ما را از سعادت بود جانان در کنار
  2. شمارهٔ ۲۷۵سوی صحرا شو دمی ای دوست با ما در بهار
  3. شمارهٔ ۲۷۶ای نامه نو رسیده از یار
  4. شمارهٔ ۲۷۷تا بکی این جور کشیدن ز یار
  5. شمارهٔ ۲۷۸چون دل گرفت لشکر سلطان عشق یار
  6. شمارهٔ ۲۷۹تا چند بر امید روم در سرای یار
  7. شمارهٔ ۲۸۰ایا نموده دهانت زلعل خندان در
  8. شمارهٔ ۲۸۱زهی ز خنده شیرینت شرمسار شکر
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.