پرش به محتوای اصلی
صغیر اصفهانی

مثنویات

شمارهٔ ۱۸ - شیر و روباه

گرسنه شیری چو حریصان به دشت

در طلب طعمه بهر سوی گشت

روبهی افتادیش اندر به چنگ

خواست درد پیکر آن بیدرنگ

گفت که ای بر تو سراسر سباع

عبد مطیع و تو ‌امیر متاع

کام روا از من آزرده گیر

روزی یک روزهٔ خود خورده گیر

باز شوی گرسنه روز دگر

در طلب طعمه شوی دربدر

به که نشینی تو بجا خواجه‌وار

من چو یکی بندهٔ خدمتگذار

بهر تو هر روز شکار آورم

طعمه‌ات از جان بکنار آورم

خورد فریب وی و گفتا که هان

زود در این کار بده‌ امتحان

ور بگریزی تو دچار منی

روز دگر باز شکار منی

روبه مکار دوان گشت و زود

بره‌ئی از گله بمرتع ربود

آمد و اندر بر شیرش نهاد

چاک زدش پیکر و دور ایستاد

گفت بدو شیر که ای باوفا

هم تو بیا باش مرا هم‌غذا

گفت مرا قدرت این کار نیست

بهر من این کار سزاوار نیست

گفت چرا گفت مباد از دو تن

طعمه کم آید تو کنی قصد من

چون کمی طعمه کند رنجه‌ات

در شکمم جای کند پنجه‌ات

گفت مکن بیم بگفت ای‌ امیر

پس ز کرم خواهش من درپذیر

دست بنه روی هم اندر قفا

تا که ببندم گه اکل غذا

گر که شوی سیر گشایم رسن

ورنه که صید دگر آرم به فن

شیر پذیرفت ز وی از غرور

گفت بیاور رسنی در حضور

جَست و به امعاء بره برملا

دست فرو بست ز شیر از قفا

دست چو بر بست ز شیر عرین

رقص همی کرد در آن سرزمین

مردم صحرا پی تسخیر آن

روی به وی کرده ز خرد و کلان

دید شدش کام میسر گریخت

خاک هلاکت بسر شیر ریخت

ماند بجا شیر بحال پریش

شست دگر دست و دل از جان خویش

کرد برون موشکی از خانه سر

جست پریشانی وی را خبر

گفت مرا روبهکی بسته دست

گفت مخور غم که گشاینده هست

آمد و بگسست به دندان رسن

شیر دوان گشت به کوه و دمن

برد چو از چنگ اجل جان به در

گفت بخود فهم کن ای خیره‌سر

غرّه به سرپنجه و بازوی خویش

بودی و این مهلکه آمد به پیش

پنجه و بازوی تو بر جای بود

بست تو را روبه و موشت گشود

تا که توانی چو صغیر از غرور

بگذر و زین ره مکن ای جان عبور

ادامه‌ی مثنویات

  1. شمارهٔ ۲۰ - سخت و سستسخت گرانی به درختی نشست
  2. شمارهٔ ۲۱ - گل و خارگفت گلی از سر نخوت بخار
  3. شمارهٔ ۲۲ - نتیجهٔ ظلمبود یکی ظالم مردم گداز
  4. شمارهٔ ۲۳ - ماست کش و یخ کشماست‌کشی بود به عهد قدیم
  5. شمارهٔ ۲۴ - خانهٔ تنگخانه ما هست بسی تنگ‌تر
  6. شمارهٔ ۲۵ - کیفیت صلحیهٔ اصفهانگوش فرا دار که سازم بیان
  7. شمارهٔ ۲۶ - مصاحبت دو نادانبود یکی مرد تهی مغز خام
  8. شمارهٔ ۲۷ - شلتاق پلتاقصیحگهی پر فن حیلت‌گری
همه‌ی مثنویات ←

درباره‌ی صغیر اصفهانی

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.