پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

دفتر دوم

بخش ۶۹ - در تمامی‌ مطلب‌ نصاری و راه یافتن‌ او به‌ مقصد اصلی‌ به‌ دعوت‌ حضرت‌ عیسی‌ علیه‌ السلام

ای نصارا خواب‌ عاشق‌ صادق است‌

جانْت‌ بر رؤیای صادق لایق‌ است‌

آنچه‌ می‌دیدی به‌ خواب‌ شرع ما

یافت‌ نک‌ تعبیر، برکش‌ تیغ‌ لا

رو به‌ میدان نفی‌ غیر یار کن‌

هرچه‌ را غیر از حسین‌(ع) انکار کن‌

شد جهاد اکبرت‌ کامل‌ عیار

بر جهاد اصغر اینک‌ دل سپار

خود شدی عین‌ حق‌ ای کامل‌ ادب‌

گرچه‌ بودی قتل‌ حق‌ را در طلب‌

تو ضیاء شمس‌ بودی از ازل

ضوء نکشد تیغ‌ بر شمس‌ اجل‌ّ

رو که‌ در فردوس اعلاء، مریمت‌(س)

کرد جان خواهد نثار مقدمت‌

رو که‌ از اول خدا یار تو بود

فیض‌ آخر دم، سزاوار تو بود

نک‌ که‌ شه‌ بر خواسته‌ بود از مقام

وقت‌ خلوت‌ بود بشکسته‌ سلام

رو به‌ خلوت‌ از سلام عام داشت‌

هِشته‌ تیغ‌ و فکر چنگ‌ و جام داشت‌

شاه عالم‌ رو به‌ خلوت‌ کرده بود

رو که‌ دولت‌ رو به‌ تو آورده بود

رو که‌ وقت‌ بذل و بخشش‌ بود تنگ‌

بُد بلند از خلوت‌ شه‌ بانگ‌ چنگ‌

بر کس‌ این‌ دم فیض‌ شاهی‌ کم‌ رسد

فیض‌ این‌ شه‌ تا به‌ آخر دم رسد

بلکه‌ فیض‌ او نگردد منقطع‌

زو شوند اشیاء به‌ هر دم منتفع‌

لیک‌این‌ فیضی‌ که‌ بردی نک‌ تو زو

نیست‌ فیضی‌ که‌ کند بر هر که‌ رو

رو که‌ بر تو ختم‌ گشت‌ این‌ داوری

همچو بر ختم‌ رُسُل‌ پیغمبری

فطرتت‌ چون بود پاک از هر خلل‌

حق‌ رسانیدت‌ به‌ اکسیر ازل

گرچه‌ این‌ مخزن پر از اکسیر بود

بر تو هم‌ زد زود،اما دیر بود

هست‌ حالی‌ تا نگاهش‌ بر گدای

ایستاده بر در خلوت‌ بپای

بر کمر زن دامن‌ مردانه‌ را

پاک روب‌ از گرد هستی‌ خانه‌ را

نردبان کن‌ عشق‌ شاه خوب‌ چهر

همچو احمد کن‌ گذار از نه‌ سپهر

پیش‌ شاه ذوالجلال و السّلطنه‌

زن به‌ دریای مخالف‌ یک‌ تنه‌

تا دعای شه‌ تو را آید ز پِی‌

زین‌ دعا گردی وجود لا بشی‌ء

لا بشیئی‌ با خدا پیوستن‌ است‌

وز تعیّن‌ دل به‌ مطلق‌ بستن‌ است‌

چون وجودت‌ بند شرط است‌ ای جواد

لا بشرطِ شی‌ء گردی زین‌ جهاد

رو که‌ دارد شاه عالم‌ انتظار

کت‌ به‌ نی‌ بیند سر اندر کارزار

رو که‌ باید پیکرت‌ در رستخیز

گردد از شمشیر عدوان ریز ریز

شد نصاری چو آگه‌ از تکلیف‌ عشق‌

هم‌ مخلع‌ جانش‌ از تشریف‌ عشق‌

سوی میدان بلا مردانه‌ تاخت‌

در ره حق‌ جان و سر مردانه‌ باخت‌

بر وجود غیر، تیغ‌ لا کشید

جان به‌ جانان داد و سر ز الاّ کشید

کرد پاک از گرد هستی‌ خانه‌ را

وز سرای دل برون بیگانه‌ را

رو به‌ وحدت‌ کرد و از کثرت‌ گذشت‌

بلکه‌ او خود نکته‌ توحید گشت‌

ای اخی‌ تا هست‌ با خود خویشیت‌

بهره یک‌ جو نیست‌ از درویشیت‌

بل‌ کمال فقر آن است‌ ای رهی‌

کز خدا و خود نماند آگهی‌

از جنید آن بحر توحید ای رفیق‌

نکته‌ای بشنو چو هوش او دقیق‌

گفت‌ باشد نزد من‌ درویش‌ آن

که‌ خدا را هم‌ نداند این‌ بدان

ذکر تو تا لا اله‌ الا ﷲ است‌

نی‌ دل از توحید حقت‌ آگه‌ است‌

کرده ای تهلیل‌ غیر حق‌ یقین‌

زآنکه‌ از وهم‌ است‌ و حق‌ نبود در این‌

سازد این‌ تهلیل‌ از شرکت‌ خلاص

نی‌ ز شرکی‌ که‌ رهند از وی خواص

شرک باطن‌ غیر شرک ظاهر است‌

عقل‌ عامه‌ زین‌ معانی‌ قاصر است‌

روی حرفم‌ نیست‌ اینجا با عوام

بلکه‌ باشد با فقیر با مقام

تو ز تهلیل‌ ار به‌ حرفم‌ موقنی‌

نی‌ موحد بل‌ به‌ ظاهر مؤمنی‌

هست‌ تهلیل‌ حقیقی‌ آنکه‌ مات‌

گردی اندر بحر جمع‌ و نور ذات‌

ادامه‌ی دفتر دوم

  1. بخش ۷۱ - در بیان شهادت‌ عبدﷲ بن‌ الحسین‌ علیه‌ السلامبر لبم‌ چون نام عبدﷲ رفت‌
  2. بخش ۷۲ - در غلبه‌ وجدباز یاران جذب‌ عشق‌ آورد زور
  3. بخش ۷۳ - حکایت‌ شیخ‌ ابوالحسن‌ نوری رحمت‌ ﷲ علیه‌ و شرح حال خود گفتن‌ با شیخ‌ جنید قدس ﷲ اسرارهشیخ‌ نوری گفت‌ روزی با جنید
  4. بخش ۷۴ - در بیان آمدن مرید شقیق‌ بلخی‌ به‌ زیارت‌ سلطان العارفین‌ بایزید بسطامی‌ و جرح فرمودن آن مقتدای اهل‌ یقین‌ صفت‌ توکل‌ را که‌ شقیق‌ گرفتار آن حالت‌ شده بود نکته‌ کمال التوحید نفی‌ الصفات‌ را اینجا دریاب‌اگرچه‌ توکل‌ صفت‌ بنده است‌ و مقصود از نفی‌ الصفات‌، صفات‌ حس‌ است‌ اما تا سالک‌ نفی‌ صفات‌ خود که‌ آن را عارفان تعینات‌ کونیه‌ خوانند نکند به‌ فنای فی‌ الصفات‌ نرسد و تا فنای فی‌ الذات‌ نگردد به‌ نفی‌ الصفات‌ که‌ کمال توحید است‌ و آن را مرشدان طریقت‌ تعی
  5. بخش ۷۵ - در تمامی‌ شهادت‌ جناب‌ عبدﷲ علیه‌ السلاماین‌ سخن‌ بیرون ز وهم‌ است‌ ای پناه
  6. بخش ۷۶ - حکایتشیخ‌ درویشان جنید ممتحن‌
  7. بخش ۷۷ - حکایت‌ سلطان بایزید بسطامی‌ نورﷲ تربته‌ و نقل‌ ریاضتش‌شیخ‌ عالم‌، قطب‌ معنی‌، بحر دید
  8. بخش ۷۸ - در توحید حق‌ تعالی‌ و ختم‌ کلام فرمایداین همه‌ گفتیم‌ حرف‌ از هر مقام
همه‌ی دفتر دوم ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.