پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

دفتر دوم

بخش ۷۲ - در غلبه‌ وجد

باز یاران جذب‌ عشق‌ آورد زور

بر سر سودائیم‌ افکند شور

باز یاران یارم آمد در عتاب‌

کرد بنیاد حواسم‌ را خراب‌

باز یاران کرده زه تیر خدنگ‌

با دل سرگشته‌ دارد روی جنگ‌

باز یاران از کلامش‌ بوی خون

دل شنید و شد به‌ بحر غم‌ درون

باز بر دل غمزه اش ناوک کشید

چنگ‌ او بر جای بس‌ نازک کشید

باز با دل حرف‌هایش‌ خونی‌ است‌

دل ز غم‌ گویا دگر هامونی‌ است‌

گاه خاود لب‌،گهی‌ تابد کمند

گه‌ حدیث‌ از قتل‌ گوید، گه‌ ز بند

دوش پیغامی‌ ز قهرم گفته‌ بود

می‌ندانم‌ بر چه‌ عزمی‌ خفته‌ بود

در دل او کینه‌ من‌ بود دوش

زآنکه‌ خواب‌ آلوده دارد قهر و جوش

دوش از قهرش نبرده هیچ‌ خواب‌

کآمد از خواب‌ سحر با این‌ عتاب‌

خواب‌ می‌ریزد مدام از نرگسش‌

تا به‌ خواب‌ قهر بیند هر کسش‌

اینکه‌ گیسو را همی‌ تابد برم

باز خواهد کز فسون پیچد سرم

ای سرم قربان تیغ‌ تیز تو

جان فدای غمزة خونریز تو

گر ز هست‌ من‌ تو را باشد ملال

قهر را هل‌ خون من‌ بادت‌ حلال

تو به‌ قهر از بهر کین‌ من‌ مباش

کیستم‌ من‌،نقش‌ قهر از دل تراش

قابل‌ قهرت‌ نه‌ خون عاشق‌ است‌

بل‌ نه‌ جانها بر عتابت‌ لایق‌ است‌

قهر را بگذار و جور افزون نما

دل به‌ دست‌ توست‌، بازش خون نما

دل نخواهد داشت‌ از جورت‌ گله‌

کو به‌ زنجیر تو دارد حوصله‌

شرح این‌ بگذارم و پویم‌ همی‌

تا ز تزویرش سخن‌ گویم‌ همی‌

گفته‌ بود او با دل دیوانه‌ دوش

بندمش‌ فردا به‌ بند امّا خموش

راز را گر محرمی‌ بنهفته‌ گیر

آنچه‌ بشنیدی ز من‌، نشنفته‌ گیر

گفت‌ عمداً این‌ سخن‌ را با دل او

تا ز دل جوید بهانه‌ عاجل‌ او

زآنکه‌ می‌دانست‌ اسراری که‌ راند

دل به‌ من‌ بی‌ گفتگو خواهد رساند

گرچه‌ دل دائم‌ اسیر دام اوست‌

خفیه‌ بر من‌ حامل‌ پیغام اوست‌

حرف‌ او را دل به‌ من‌ آهسته‌ گفت‌

گفته‌ بود او فاش و دل سربسته‌ گفت‌

نیمه‌ شب‌ هی‌ زد که‌ شو هشیار باز

یار یعنی‌ بر سر قهر است‌ و ناز

با دل امروزش بود زین‌ رو عتاب‌

کز چه‌ کردی راز ما را بی‌ حجاب‌

گویم‌ او را من‌ که‌ دل غمّاز نیست‌

خود تو دانی‌ کو به‌ من‌ دمساز نیست‌

آید ار گاهی‌ به‌ جوش از سادگی‌ است‌

جوشش‌ آوارگان ز آزادگی‌ است‌

او اسیر طرّة طنّاز توست‌

چون نپرّد زآنکه‌ در پرواز توست‌

سال و ماه از وی ندارم من‌ خبر

تا چه‌ آن سرگشته‌ را آمد به‌ سر

گوید او نک‌ زآن منافق‌ کین‌ کشم‌

کینه‌ زآن دیوانه‌ بی‌ دین‌ کشم‌

آنقدر تابم‌ کمند طرّه را

تا کنم‌ خون آن منافق‌ جرّه را

تا میان ما خود این‌ افسانه‌ رفت‌

دل شنید و از خود آن دیوانه‌ رفت‌

تیز تا می‌ کرد تیر غمزه را

دل به‌ لام خویشتن‌ زد همزه را

غمزه افتاد از پِی‌ اش وز پیش‌ رفت‌

تا به‌ شهرستان لا درویش‌ رفت‌

زین‌ سفر دیگر نخواهد گشت‌ باز

عمر او کم‌ بود و آمالش‌ دراز

تا چه‌ آرد آن جفا جو بر سرش

مر ببخشد بر غریبی‌ دیگرش

زآنکه‌ باشد گرچه‌ با دل کینه‌ جو

لیک‌ هم‌ یار غریبان است‌ او

دل بود تا با صفی‌ خونش‌ کند

شد چو با او شاد و ممنونش کند

کو ز غیرت‌ چنگ‌ عشقی‌ کرده ساز

نآید او در دل، تویی‌ تا دلنواز

تا تو پنداری نهان آن دلبر است‌

چون شدی غایب‌ ز خویش‌ او حاضر است‌

ادامه‌ی دفتر دوم

  1. بخش ۷۴ - در بیان آمدن مرید شقیق‌ بلخی‌ به‌ زیارت‌ سلطان العارفین‌ بایزید بسطامی‌ و جرح فرمودن آن مقتدای اهل‌ یقین‌ صفت‌ توکل‌ را که‌ شقیق‌ گرفتار آن حالت‌ شده بود نکته‌ کمال التوحید نفی‌ الصفات‌ را اینجا دریاب‌اگرچه‌ توکل‌ صفت‌ بنده است‌ و مقصود از نفی‌ الصفات‌، صفات‌ حس‌ است‌ اما تا سالک‌ نفی‌ صفات‌ خود که‌ آن را عارفان تعینات‌ کونیه‌ خوانند نکند به‌ فنای فی‌ الصفات‌ نرسد و تا فنای فی‌ الذات‌ نگردد به‌ نفی‌ الصفات‌ که‌ کمال توحید است‌ و آن را مرشدان طریقت‌ تعی
  2. بخش ۷۵ - در تمامی‌ شهادت‌ جناب‌ عبدﷲ علیه‌ السلاماین‌ سخن‌ بیرون ز وهم‌ است‌ ای پناه
  3. بخش ۷۶ - حکایتشیخ‌ درویشان جنید ممتحن‌
  4. بخش ۷۷ - حکایت‌ سلطان بایزید بسطامی‌ نورﷲ تربته‌ و نقل‌ ریاضتش‌شیخ‌ عالم‌، قطب‌ معنی‌، بحر دید
  5. بخش ۷۸ - در توحید حق‌ تعالی‌ و ختم‌ کلام فرمایداین همه‌ گفتیم‌ حرف‌ از هر مقام
همه‌ی دفتر دوم ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.