پرش به محتوای اصلی
صفای اصفهانی صفای اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲

باز دل را دست جان آمد به دست

طره آن دل‌ستان آمد به دست

آن سر زلف سیاه دل‌فریب

با هزاران داستان آمد به دست

آنچه از آبادی دین شد خراب

در خرابات مغان آمد به دست

گرچه دل ویرانه شد از عشق دوست

لیک گنج شایگان آمد به دست

جان شد افریدون ضحاک هوی

تا درفش کاویان آمد به دست

رستم ما را پس از هفتاد خوان

آرزوی هفتخوان آمد به دست

دیو کثرت را به جان انداخت تیر

زابروی وحدت کمان آمد به دست

بی‌قران گشتیم و ز اقران بی‌نیاز

صحبت صاحبقران آمد به دست

مرحب غم شد شکار ذوالفقار

بازوی خیبرسِتان آمد به دست

تاخت سر ما به سرحد یقین

رخش همت را عنان آمد به دست

چرم گرگ آرزو در هم درید

پنجه شیر ژیان آمد به دست

گرگ فرعونی شکار مار شد

طور را چوب شبان آمد به دست

بی‌نشان گشتیم از نام و نشان

تا نشان بی‌نشان آمد به دست

ز آدم خاکی پری در پرده است

این پری‌رو ناگهان آمد به دست

نیست نقد یار در کون و مکان

از دیار لامَکان آمد به دست

کِشتِ دل سرسبز شد زآبِ شهود

حاصل کون و مکان آمد به دست

هادی ما را به تأیید صفا

مهدی صاحب‌زمان آمد به دست

آنکه چندین سال جُستندی به جان

آستینش رایگان آمد به دست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴ما و دل گر پاس عشق پرده در خواهیم داشت
  2. شمارهٔ ۱۵گویند روی یار بکس آشکار نیست
  3. شمارهٔ ۱۶سر ملک ز جلالت بر استانه ماست
  4. شمارهٔ ۱۷مملکت شاه عشق جز دل درویش نیست
  5. شمارهٔ ۱۸این گونه ماه آسمانست
  6. شمارهٔ ۱۹رویت همه آتشست و آبست
  7. شمارهٔ ۲۰من مبتلای عشق و دلم دردمند توست
  8. شمارهٔ ۲۱آدمی صورت حقست و خدا را نشناخت
همه‌ی غزلیات ←

صفای اصفهانی درباره‌ی صفای اصفهانی

محمدحسین صفای فریدنی معروف به صفای اصفهانی (زادهٔ ۱۲۶۹ هجری قمری در فریدن در غرب استان اصفهان، درگذشته به سال ۱۳۲۲ هجری قمری) از شاعران فارسی‌سرای ایران در قرن سیزدهم هجری می‌باشد. وی تحصیلات ابتدایی را در فریدن و اصفهان پشت سر گذاشت. سپس به همراه برادرش علی‌محمد متخلص به حکیم به تهران رفت و در تهران به تحصیل مشغول گش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.