پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۳

آن نه روی است که من وصف جمالش دانم

این حدیث از دگری پرس که من حیرانم

همه بینند نه این صنع که من می‌بینم

همه خوانند نه این نقش که من می‌خوانم

آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست

عجب این است که من واصل و سرگردانم

سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم

گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم

عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست

دیر سال است که من بلبل این بستانم

به سرت کز سر پیمان محبت نروم

گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم

باش تا جان برود در طلب جانانم

که به کاری به از این باز نیاید جانم

هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیز

صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم

عجب از طبع هوسناک منت می‌آید

من خود از مردم بی‌طبع عجب می‌مانم

گفته بودی که بود در همه عالم سعدی

من به خود هیچ نیم هر چه تو گویی آنم

گر به تشریف قبولم بنوازی مَلَکم

ور به تازانهٔ قهرم بزنی شیطانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۱۵ای مرهم ریش و مونس جانم
  2. غزل شمارهٔ ۴۱۶بس که در منظر تو حیرانم
  3. غزل شمارهٔ ۴۱۷سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
  4. غزل شمارهٔ ۴۱۸گر دست دهد هزار جانم
  5. غزل شمارهٔ ۴۱۹مرا تا نقره باشد می‌فشانم
  6. غزل شمارهٔ ۴۲۰ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
  7. غزل شمارهٔ ۴۲۱چون من به نفس خویشتن این کار می‌کنم
  8. غزل شمارهٔ ۴۲۲آن کس که از او صبر محال است و سکونم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.