پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۶

بس که در منظر تو حیرانم

صورتت را صفت نمی‌دانم

پارسایان ملامتم مکنید

که من از عشق توبه نتوانم

هر که بینی به جسم و جان زنده‌ست

من به امید وصلِ جانانم

به چه کار آید این بقیت جان؟

که به معشوق برنیفشانم

گر تو از من عنان بگردانی

من به شمشیر برنگردانم

گر بخوانی، مقیمِ درگاهم

ور برانی، مطیعِ فرمانم

من نه آنم که سست باز آیم

ور ز سختی به لب رسد جانم

گر اجابت کنی و گر نکنی

چارهٔ من دعاست، می‌خوانم

سهل باشد صعوبت ظلمات

گر به دست آید آب حیوانم

تا کی آخر جفا بری سعدی؟

چه کنم؟ پایبند احسانم

کار مردان تحمل است و سکون

من کی‌ام؟ خاک پای مردانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۱۸گر دست دهد هزار جانم
  2. غزل شمارهٔ ۴۱۹مرا تا نقره باشد می‌فشانم
  3. غزل شمارهٔ ۴۲۰ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
  4. غزل شمارهٔ ۴۲۱چون من به نفس خویشتن این کار می‌کنم
  5. غزل شمارهٔ ۴۲۲آن کس که از او صبر محال است و سکونم
  6. غزل شمارهٔ ۴۲۳ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
  7. غزل شمارهٔ ۴۲۴من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
  8. غزل شمارهٔ ۴۲۵منم یا رب در این دولت که روی یار می‌بینم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.