پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۵۲

جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم

صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم

خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهان

وصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم

گفتم چو طاووسی مگر عضوی ز عضوی خوب‌تر

می‌بینمت چون نیشکر شیرینی از سر تا قدم

چندان که می‌بینم جفا امّید می‌دارم وفا

چشمانت می‌گویند «لا» ابروت می‌گوید «نعم»

آخر نگاهی بازکن وآن گه عتاب آغاز کن

چندان که خواهی ناز کن چون پادشاهان بر خدم

چون دل ببردی دین مبر هوش از من مسکین مبر

با مهربانان کین مبر لاتقتلوا صید الحرم

خار است و گل در بوستان هرچ او کند نیکوست آن

سهل است پیش دوستان از دوستان بردن ستم

او رفت و جان می‌پرورد این جامه بر خود می‌درد

سلطان که خوابش می‌برد از پاسبانانش چه غم

می‌زد به شمشیر جفا می‌رفت و می‌گفت از قفا

سعدی بنالیدی ز ما مردان ننالند از الم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۵۴وقت‌ها یک دم برآسودی تنم
  2. غزل شمارهٔ ۳۵۵اِنْتَبِهْ قَبلَ السَّحَر یا ذَالْمَنام
  3. غزل شمارهٔ ۳۵۶چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام
  4. غزل شمارهٔ ۳۵۷حکایت از لبِ شیرین‌دهانِ سیم‌اندام
  5. غزل شمارهٔ ۳۵۸زهی سعادت من که‌م تو آمدی به سلام
  6. غزل شمارهٔ ۳۵۹ساقیا می ده که مرغ صبح بام
  7. غزل شمارهٔ ۳۶۰شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام
  8. غزل شمارهٔ ۳۶۱ماه چنین کس ندید خوش‌سخن و کش‌خرام
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.