پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۲

زهی رفیق که با چون تو سروبالایی است

که از خدای بر او نعمتی و آلایی است

هر آن که با تو دمی یافته است در همه عمر

نیافته است اگرش بعد از آن تمنایی است

هر آن که رای تو معلوم کرد و دیگر بار

برای خود نفسی می‌زند نه بس‌رایی است

نه عاشق است که هر ساعتش نظر به کسی

نه عارف است که هر روز خاطرش جایی است

مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی

که هر که با تو به خلوت بود نه تنهایی است

به اختیار شکیبایی از تو نتوان بود

به اضطرار توان بود اگر شکیبایی است

نظر به روی تو هر بامداد نوروزی است

شب فراق تو هر شب که هست یلدایی است

خلاص بخش خدایا همه اسیران را

مگر کسی که اسیر کمند زیبایی است

حکیم بین که برآورد سر به شیدایی

حکیم را که دل از دست رفت شیدایی است

ولیک عذر توان گفت پای سعدی را

در این لَجَم چو فرو شد نه اولین پایی است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۱۴دردی‌ست دردِ عشق که هیچش طبیب نیست
  2. غزل شمارهٔ ۱۱۵کیست آن کَش سر پیوند تو در خاطر نیست
  3. غزل شمارهٔ ۱۱۶گر صبر دل از تو هست و گر نیست
  4. غزل شمارهٔ ۱۱۷ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
  5. غزلِ شمارهٔ ۱۱۸جان ندارد هر که جانانیش نیست
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۹هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۰خبرت هست که بی‌روی تو آرامم نیست؟
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۱با فراقت چند سازم؟ برگ تنهاییم نیست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.