پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۰

هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست

وان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست

سروها دیدم در باغ و تأمل کردم

قامتی نیست که چون تو به دلآرایی هست

ای که مانند تو بلبل به سخن‌دانی نیست

نتوان گفت که طوطی به شکرخایی هست

نه تو را از من مسکین نه گل خندان را

خبر از مشغلهٔ بلبل سودایی هست

راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی

صبر نیک‌ست کسی را که توانایی هست

هرگز از دوست شنیدی که کسی بشکیبد؟

دوستی نیست در آن دل که شکیبایی هست

خبر از عشق نبودست و نباشد همه عمر

هر که او را خبر از شنعت و رسوایی هست

آن نه تنهاست که با یاد تو انسی دارد

تا نگویی که مرا طاقت تنهایی هست

همه را دیده به رویت نگران‌ست ولیک

همه کس را نتوان گفت که بینایی هست

گفته بودی همه زرقند و فریبند و فسوس

سعدی آن نیست ولیکن چو تو فرمایی هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۱۲زهی رفیق که با چون تو سروبالایی است
  2. غزل شمارهٔ ۱۱۳مرا از آن چه که بیرونِ شهر، صحرایی‌ست؟
  3. غزل شمارهٔ ۱۱۴دردی‌ست دردِ عشق که هیچش طبیب نیست
  4. غزل شمارهٔ ۱۱۵کیست آن کَش سر پیوند تو در خاطر نیست
  5. غزل شمارهٔ ۱۱۶گر صبر دل از تو هست و گر نیست
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۷ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
  7. غزلِ شمارهٔ ۱۱۸جان ندارد هر که جانانیش نیست
  8. غزل شمارهٔ ۱۱۹هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.