پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۹

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست

روا بود که چنین بی‌حساب دل ببری؟

مکن که مظلمه خلق را جزایی هست

توانگران را عیبی نباشد ار وقتی

نظر کنند که در کوی ما گدایی هست

به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز

ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست

کسی نماند که بر درد من نبخشاید

کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست

هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی

از این طرف که منم همچنان صفایی هست

به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت

هنوز جهل مصور که کیمیایی هست

به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید

و گر به کام رسد همچنان رجایی هست

به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست

که در جهان به جز از کوی دوست جایی هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۱۱مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
  2. غزل شمارهٔ ۱۱۲زهی رفیق که با چون تو سروبالایی است
  3. غزل شمارهٔ ۱۱۳مرا از آن چه که بیرونِ شهر، صحرایی‌ست؟
  4. غزل شمارهٔ ۱۱۴دردی‌ست دردِ عشق که هیچش طبیب نیست
  5. غزل شمارهٔ ۱۱۵کیست آن کَش سر پیوند تو در خاطر نیست
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۶گر صبر دل از تو هست و گر نیست
  7. غزل شمارهٔ ۱۱۷ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
  8. غزلِ شمارهٔ ۱۱۸جان ندارد هر که جانانیش نیست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.