پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۶

شادی به روزگار گدایان کوی دوست

بر خاک ره نشسته به امید روی دوست

گفتم به گوشه‌ای بنشینم ولی دلم

ننشیند از کشیدنِ خاطر به سوی دوست

صبرم ز روی دوست میسر نمی‌شود

دانی طریق چیست؟ تحمل ز خوی دوست

ناچار هر که دل به غم روی دوست داد

کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست

خاطر به باغ می‌رودم روز نوبهار

تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست

فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند

ای باد! خاک من مطَلب جز به کوی دوست

سعدی چراغ می‌نکند در شب فراق

ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۸مرا خود با تو چیزی در میان هست
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۹بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
  3. غزل شمارهٔ ۱۱۰هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست
  4. غزل شمارهٔ ۱۱۱مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
  5. غزل شمارهٔ ۱۱۲زهی رفیق که با چون تو سروبالایی است
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۳مرا از آن چه که بیرونِ شهر، صحرایی‌ست؟
  7. غزل شمارهٔ ۱۱۴دردی‌ست دردِ عشق که هیچش طبیب نیست
  8. غزل شمارهٔ ۱۱۵کیست آن کَش سر پیوند تو در خاطر نیست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.