پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب چهارم در تواضع

بخش ۲ - حکایت در این معنی

یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جایی که دریاست من کیستم؟

گر او هست حقا که من نیستم

چو خود را به چشم حقارت بدید

صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار

که شد نامور لؤلؤ شاهوار

بلندی از آن یافت کاو پست شد

در نیستی کوفت تا هست شد

تواضع کند هوشمند گزین

نهد شاخ پر میوه سر بر زمین

ادامه‌ی باب چهارم در تواضع

  1. بخش ۴ - حکایت بایزید بسطامیشنیدم که وقتی سحرگاه عید
  2. بخش ۵ - حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارساشنیدستم از راویان کلام
  3. بخش ۶ - حکایت دانشمندفقیهی کهن جامهٔ تنگدست
  4. بخش ۷ - حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجهیکی پادشه‌زاده در گنجه بود
  5. بخش ۸ - حکایتشکر خنده‌ای انگبین می‌فروخت
  6. بخش ۹ - حکایت در معنی تواضع نیکمردانشنیدم که فرزانه‌ای حق پرست
  7. بخش ۱۰ - حکایت در معنی عزت نفس مردانسگی پای صحرانشینی گزید
  8. بخش ۱۱ - حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمانبزرگی هنرمند آفاق بود
همه‌ی باب چهارم در تواضع ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.