پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب چهارم در تواضع

بخش ۱۰ - حکایت در معنی عزت نفس مردان

سگی پای صحرانشینی گزید

به خشمی که زهرش ز دندان چکید

شب از درد بیچاره خوابش نبرد

به خیل اندرش دختری بود خرد

پدر را جفا کرد و تندی نمود

که آخر تو را نیز دندان نبود؟

پس از گریه مرد پراکنده روز

بخندید کای بابک دلفروز

مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش

دریغ آمدم کام و دندان خویش

محال است اگر تیغ بر سر خورم

که دندان به پای سگ اندر برم

توان کرد با ناکسان بد رگی

ولیکن نیاید ز مردم سگی

ادامه‌ی باب چهارم در تواضع

  1. بخش ۱۲ - حکایت معروف کرخی و مسافر رنجورکسی راه معروف کرخی بجست
  2. بخش ۱۳ - حکایت در معنی سفاهت نااهلانطمع برد شوخی به صاحبدلی
  3. بخش ۱۴ - حکایتملک صالح از پادشاهان شام
  4. بخش ۱۵ - حکایت در محرومی خویشتن بینانیکی در نجوم اندکی دست داشت
  5. بخش ۱۶ - حکایتبه خشم از ملک بنده‌ای سربتافت
  6. بخش ۱۷ - حکایت در معنی تواضع و نیازمندیز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش
  7. بخش ۱۸ - حکایت حاتم اصمگروهی برآنند از اهل سخن
  8. بخش ۱۹ - حکایت زاهد تبریزیعزیزی در اقصای تبریز بود
همه‌ی باب چهارم در تواضع ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.