پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

منطق‌العشاق

بخش ۴۰ - حکایت

کسی فرهاد را گفتا: کزین سنگ

رها کن دست، گفتش با دل تنگ:

ز سنگ بیستون سر چون توان تافت؟

که شیرین را درین تلخی توان یافت

نظر می‌کن بنقش دوستان ژرف

ولیکن دور دار انگشت از حرف

چو اندر دوستی کار تو زرقست

نگویی: از تو تا دشمن چه فرقست؟

چه تلخی‌ها که مهجوران کشیدند!

ز شیرینان به جز تلخی ندیدند

گل بی‌خار ازین منزل، که بینی

که چیدست؟ ای برادر، تا تو چینی؟

مراد دل به انبازیست این جا

مپندار این چنین بازیست این جا

ادامه‌ی منطق‌العشاق

  1. بخش ۴۲ - نامه ششم از زبان معشوق به عاشقاگر صد چون تومیرد غم ندارم
  2. بخش ۴۳ - غزلهمان سنگین دل نامهربانم
  3. بخش ۴۴ - مثنوینخواهی گشت با وصلم هم آواز
  4. بخش ۴۵ - شنیدن عاشق سخن معشوق رابه زودی قاصدی این نامه چون باد
  5. بخش ۴۶ - خلاصهٔ سخنبرای او چه باشی اشک ریزان؟
  6. بخش ۴۷ - حکایتطبیبی با یکی از دردمندان
  7. بخش ۴۸ - تمامی سخنز چشم سوکوار اشکی چو باران
  8. بخش ۴۹ - نامهٔ هفتم از زبان عاشق به معشوقسبک خیز، ای نسیم نوبهاری
همه‌ی منطق‌العشاق ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.