پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

منطق‌العشاق

بخش ۴۹ - نامهٔ هفتم از زبان عاشق به معشوق

سبک خیز، ای نسیم نوبهاری

چو دیدی حال من، پنهان چه داری؟

بدان سر خیل خوبان بر سلامی

بگو: کز خیل مشتاقان غلامی

به صد زاری سلامت می‌رساند

نه یکدم، صبح و شامت می‌رساند

زمین بوسیده، می‌گوید به زاری

که: چون خاک زمین گشتم به خواری

بیندیش از فغان سوکواران

بترس از نالهٔ شب زنده‌داران

نمی‌بردم گمان از رویت اینها

غریبست از چنان رویی چنینها

ز روی خوب، بد نیکو نیاید

ز روی زشت خود نیکو نیاید

مکن در پای هجران پایمالم

ازین بهتر نظر می‌کن به حالم

تو خوبی، ترک باید کرد زشتی

در دوزخ فرو بند، ای بهشتی

گرفتار توام، غافل چرایی؟

چنین بد مهر و سنگین‌دل چرایی؟

بپالود از غمت خون دل من

دریغ! آن محنت بی‌حاصل من

به دست خود دل خود کرده‌ام ریش

پشیمانی چه سود از کردهٔ خویش؟

نه کس در عاشقی حیران‌تر از من

نه کس در عشق سرگردان‌تر از من

ز سودای تو گشت آواره این دل

نکردی چارهٔ بیچاره این دل

تو رخ پوشیده‌ای، مهجور از آنم

ز من فارغ شدی، رنجور از آنم

دریغ! آن هر شبی بیداری من

به بوی پرسشت بیماری من

چه باشد گر دهان دردمندی

شود شیرین از آن لبها به قندی؟

من از پیوند این صورت بریدم

چو مقصودی که می‌جستم ندیدم

چو نزدیک خودم روزی نخوانی

شب خوش باد! من رفتم، تو دانی

برآوردم ز پای این خار و رستم

بیفگندم ز دوش این بار و رستم

بسا دردی که از دوری کشیدم!

بسا رنجی که از هجر تو دیدم!

ادامه‌ی منطق‌العشاق

  1. بخش ۵۱ - مثنویبه بوی وصل بودم شادمانه
  2. بخش ۵۲ - شنیدن معشوق سخن عاشقبه دست قاصدی داد این حکایت
  3. بخش ۵۳ - خلاصهٔ سخننباید دوستان را دل شکستن
  4. بخش ۵۴ - حکایتبه گل گفتند: بلبل بس حقیرست
  5. بخش ۵۵ - تمامی سخنپری، با آنکه واقف می‌شد از دوست
  6. بخش ۵۶ - نامهٔ هشتم از زبان معشوق به عاشقزهی! گرد جهان سر گشته از من
  7. بخش ۵۷ - غزلهمانا با منت یاری همین بود
  8. بخش ۵۸ - فردنشاید در تو پیوستن به یاری
همه‌ی منطق‌العشاق ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.