پرش به محتوای اصلی
عرفی عرفی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۱

دل خانه در این عالم ویرانه نگیرد

قاصد به دیاری که رود، خانه نگیرد

دل خوش کن مردان خرابات بود عشق

از شعر که در کعبه و بتخانه نگیرد

معنی به دلم باز شد، اما به زبانم

این گنج روان، جای به ویرانه نگیرد

بگشا لب میگون، که لب شهد فروشم

آفاق به شیرینی افسانه نگیرد

کم نیست که از توبه پشیمان شده عرفی

گر سبحه میندازد و پیمانه نگیرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۷۳خوبان شهر بین که در این مسکن من اند
  2. غزل شمارهٔ ۲۷۴گر خدا یار دلنواز نداد
  3. غزل شمارهٔ ۲۷۵خوش آن که حیرتم از جلوهٔ جمال تو باشد
  4. غزل شمارهٔ ۲۷۶ز چشمم آب حسرت می تراود
  5. غزل شمارهٔ ۲۷۷بیا که در چمن انتظار آب نماند
  6. غزل شمارهٔ ۲۷۸دلم در عاشقی با زخم زهر آلود می گردد
  7. غزل شمارهٔ ۲۷۹هر جا که هست او غمزه زن، آن غمزه آیین می برد
  8. غزل شمارهٔ ۲۸۰تشته لب رفتم به جنت ، چشمهٔ کوثر نبود
همه‌ی غزلیات ←

عرفی درباره‌ی عرفی

مولانا محمد بن خواجه زین‌الدین علی بن جمال‌الدین شیرازی ملقب به جمال‌الدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.