پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - در مدح یکی از پادشاهان عصر

چو شقهٔ شب عنبر نثار بگشایند

در سراچهٔ نیلی حصار بگشایند

سپهر را تتق زرنگار بربندند

ز پیش پردهٔ گوهر نگار بگشایند

به زخم تیغ مقیمان خطهٔ خاور

ولایت از سپه زنگبار بگشایند

شکوفه‌ها که در آن لحظه چشم باز کنند

زبان به شکر نسیم بهار بگشایند

چو غنچه‌ها کمر حسن بر میان بندند

هزار نعره ز جان هزار بگشایند

چو بیدها به در آرند تیغها ز غلاف

چه خون که از جگر لاله‌زار بگشایند

به ذوق روزهٔ یکساله شاهدان چمن

به جرعه‌های می خوشگوار بگشایند

به لطف خون ز رگ ارغوان و شاهد گل

به نوک نشتر سر تیز خار بگشایند

میان باغ خجالت کشند لاله و گل

اگر نقاب ز رخسار یار بگشایند

هوای باغ و شمیم گل و نسیم بهار

گره ز طبع من دلفکار بگشایند

مجاهزان طبیعت به دست باد صبا

هزار نافهٔ مشگ تتار بگشایند

ز بهر عرض ثنا و دعای حضرت شاه

زبان سوسن و دست و چنار بگشایند

مدبدان فلک را چو کار در بندند

بیمن رای شه کامکار بگشایند

شکوه و باسش اگر بانگ بر زمانه زنند

زهم توالی لیل و نهار بگشایند

وگر به قهر نگاهی کنند بر افلاک

ز هفت بختی گردون قطار بگشایند

چو برق تیغ بر اعدای او زبانه زند

زبان دوست به صد زینهار بگشایند

به روز رزم غلامان او چو قهر کنند

ز حد قاهره تا قندهار بگشایند

به کینه چون کمر کارزار دربندند

به حمله صد گره از کوهسار بگشایند

هزار قلعه رویین اگر به پیش آید

به زور بازوی خنجر گذار بگشایند

جهان پناها با آنکه تیغ و بازوی تو

مدار این فلک بی مدار بگشایند

به لطف دست و دلت هر دمی جهانی را

زبند حادثهٔ روزگار بگشایند

مبارزان توغران روند بر سر خصم

چو شیر را که برای شکار بگشایند

همه دعای تو یابند بر جریدهٔ من

چو روزنامه به روز شمار بگشایند

همیشه تا بد و نیک از قضای حق دانند

چو عاقلان نظر اعتبار بگشایند

تو کامران و پیاپی مدبران قضا

به روی تو، در هر اختیار بگشایند

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - ایضا در مدح همو گویدسپیده‌دم علم صبح چون روان کردند
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - ایضا در مدح همو گویددمید باد دلاویز و بوی جان آورد
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - ایضا در مدح شاه شیخ ابواسحاقخدای تا خم این برکشیده ایوان کرد
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در ستایش سلطان معزالدین اویس جلایریترکم چو قصد خون دل عاشقان کند
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در مدح شاه شیخ ابواسحاق گویدجهان خوشست و چمن خرمست و بلبل شاد
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - ایضا در مدح همو گویدبنوش باده که فصل بهار می‌آید
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - ایضا در مدح هموخوش آن نسیم که بوئی ز زلف یار آرد
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح جلال‌الدین شاه شجاعنسیم باد سحر عزم بوستان دارد
همه‌ی قصاید ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.