پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - ایضا در مدح همو گوید

دمید باد دلاویز و بوی جان آورد

نوید کوکبهٔ گل به گلستان آورد

رسید موسم نوروز و یمن مقدم او

به سوی هر دلی از خرمی نشان آورد

شکوفه باز بخندید و لطف خندهٔ او

نشاط با دل محزون عاشقان آورد

نسیم خسته شد و ناتوان و می‌افتد

ز بسکه رخت ریاحین بوستان آورد

هزاردستان در وصف روی لاله و گل

هزار نغمه و دستان به داستان آورد

غلام دولت آنم که بر کنار چمن

نشست و بابت خود دست در میان آورد

سپیده‌دم که صبا بهر شاهدان بهار

به عرصهٔ چمن از ابر سایبان آورد

چه ذره‌است که بر طرهٔ بنفشه فشاند

چه آب لطف که بر روی ارغوان آورد

ز شوق بلبل شوریده دل به گل میگفت

بیا بیا که فراقت مرا به جان آورد

پیام داد به باد سحر شکوفه که خیز

بیا که بی‌تو نفس بر نمی‌توان آورد

گل آن زمان به چمن خسرو ریاحین شد

که ره به مجلس سلطان کامران آورد

جمال دنیی ودین آنکه رای انور او

شکست در مه و خورشید آسمان آورد

زمانه باز به پیرانه سرجوان زان شد

که التجا به چنین دولت جوان آورد

خطاب سوسن از آنروی میکنند آزاد

که نام بندگی شاه بر زبان آورد

در سلامت و اقبال شد به رویش باز

هرآنکه روی بدین دولت آستان آورد

گرفت جمله جهان آفتاب از آنکه پناه

به زیر سایهٔ چتر خدایگان آورد

جهان پناها عدل تو خلق عالم را

ز جور حادثه پروانهٔ امان آورد

خجسته کلک گهربار عنبر افشانت

به سائلان خبر گنج شایگان آورد

کف تو دامن آز و نیاز پر در کرد

چو بخشش تو امل را به میهمان آورد

تو عین معجز و دولت نگر که یکسر موی

خلاف رای تو هرکس که در گمان آورد

قضا به قصد سرش تیغ از نیام کشید

قدر به کشتن او تیر در کمان آورد

عدوی تو ز فلک تاج و تخت می‌طلبید

زمانه از پی او دار و ریسمان آورد

هرآنکه سرکشئی با تو کرد گردونش

به درگه تو ز ناگه به سر دوان آورد

جهان زمردی و از مردمی تهی شده بود

علو همتت آن رسم در جهان آورد

به کام خویش بمان جاودان که بخت ترا

زمانه مژدهٔ اقبال جاودان آورد

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در ستایش سلطان معزالدین اویس جلایریترکم چو قصد خون دل عاشقان کند
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در مدح شاه شیخ ابواسحاق گویدجهان خوشست و چمن خرمست و بلبل شاد
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - ایضا در مدح همو گویدبنوش باده که فصل بهار می‌آید
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - ایضا در مدح هموخوش آن نسیم که بوئی ز زلف یار آرد
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح جلال‌الدین شاه شجاعنسیم باد سحر عزم بوستان دارد
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در مدح خواجه رکن‌الدین عمیدالملکباز گل جلوه‌کنان روی به صحرا دارد
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در ستایش شاه شیخ ابواسحاقهمیشه تا سپر مهر زرفشان باشد
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - ایضا در مدح هموتا زمان برقرار خواهد بود
همه‌ی قصاید ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.