پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

مثنوی روز و شب

بخش ۱۱ - پیغام چهارم شب به خورشید

شب دگر بار گشت آشفته

که: «مرا روز ناسزا گفته»

گفت از روی جِدّ نه از سر لاغ

«کای تبه کرده از فضول دماغ

گرچه عالم نورد و سیّاحی

نور بخشنده همچو مصباحی

من بسی جای‌ها رسیده‌ستم

چیزهای عجیب دیده‌ستم

که تو هرگز بدان رسیده نه‌ای

از کسی نیز هم شنیده نه‌ای

در دماغت چه نخوت است و منی‌؟

که مرا گفته‌ای‌ «‌نه مرد منی‌‌!»

من چنین فرد خرقه پوشی‌ام

با چنین بی‌زبان خموشی‌ام

من جهان پهلوان آفاقم

جفت تو نیستم که من طاقم

من به ده مرد بشکنم دو هزار

یک شبیخون و ده هزار سوار

من بُدم همره تهمتن گُرد

ورنه تنها که ره به توران برد‌؟

رفته اسفندیار رویین‌تن

در پناه سواد لشکر من

همه شب کرده‌ام عسس بر کار

تا نگردد ز خون کس دیار

سرّ مردان‌ِ راز‌دارم من

سَر مردان جان‌سپارم من

زنگیان سیاه‌پوش من‌اند

که یکی‌اند و صدهزار تن‌اند

شب تار از نهیب‌شان هردم

بفسرد در عُروق شیران دم

ننمایند ثابت و سیار

به کسی بی‌حضور من دیدار

مونس بی‌دلان‌ِ بیدارم

همدم عاشقان بی‌یارم

همره شب‌روان راز منم

مشهد عالم نیاز منم

شب معراج و قدر و آدینه

در برات من‌اند دیرینه

روزه‌داران که تشنهٔ زارند

چشم در راه شام من دارند

می‌رود روز و باز می‌خندد

دهن روزه‌دار می‌بندد

تشنه از تفّ آفتاب تموز

وز شفق در شک اوفتاده هنوز

من چو خود را نمودم از سر بام

بر عقب در رسید لشگر شام

بانگ الله اکبر آوردند

گره از نای روزه وا کردند

آش‌های لذیذ پیش آرند

بیش هر ساعتی ز پیش آرند

در قدح آب‌های سرد چو زنگ

بر طبق میوه‌های رنگارنگ

از وجود من اهتزاز کنند

در عیش و نشاط باز کنند

بانگ کوس سحر چو برخیزد

هرکس از جفت خویش بگریزد

جمله از هیبت و حرارت نور

گشته بی‌توش و تاب و قوّه و زور

برجهند از میان جامۀ خواب

درشوند از خطر به خانه چو آب

دست حاجت بر آسمان گیرند

مهر اسرار بر زبان گیرند

روز غمّاز روزه‌داران است

نه که او را همیشه کار آن است‌!»

ادامه‌ی مثنوی روز و شب

  1. بخش ۱۳ - پیغام پنجم شب به روزشب چو بشنید طیره گشت عظیم
  2. بخش ۱۴ - پاسخ روز به شبروز در تاب شد دگرباره
  3. بخش ۱۵ - پیغام ششم شبشب‌ِ یلدا‌سرشت‌ِ زنگی‌رنگ
  4. بخش ۱۶ - پاسخ روز یا خورشیدروز شد باز گرم و بر جوشید
  5. بخش ۱۷ - پیغام هفتم شبشب دگر باره در محاکا شد
  6. بخش ۱۸ - ملول شدن روز و آخرین پاسخ او به شبروز را دل ز شب ملال گرفت
  7. بخش ۱۹ - تسلیم شدن شب به آفتاب و مدح شاهشب‌ِ دامن‌دراز کوته‌رای
  8. بخش ۲۰ - آشتی کردن روز با شب و مدح شاهروز چون شب به عذر سر بنهاد
همه‌ی مثنوی روز و شب ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.