پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۲۷

چون کنم برگ شکیبایی ندارم بیش ازین

یار شد در پرده و بر زد مرا بر در چنین

محرم رازی نه و یاری که پیغامی برد

من چنین بی یار محرم چند باشم بیش ازین

آدمم محروم از فردوس بیرون رانده یی

ای اگر خود را ببینم باز در خلدِ برین

دلبرا یک نکته بشنو از من و گر این سخن

راست می گویم بده انصاف این راز حزین

می توانی دست مسکینی گرفتن سر مپیچ

می توانی مهر ورزیدن منه بنیاد کین

چند باشم با فراقت هم رکاب و هم عنان

چند باشم با خیالت هم وثاق و هم نشین

با چو تو جانانه ای نبود عجب انصاف را

گر حسودم در عقب باشد رقیبم در کمین

دل ستان و دلنواز و دل ربای و دلفریب

چون تو معشوقی که دارد در همه روی زمین

کیست تا گوید به صاحب شُنعتِ ناقص وجود

هرزگویی هرزه کاری هرزه لافی هرزه چین

همچو مجنونی دگر در مسکرات الوجدِ نجد

گر ندید ستی بیا مسکین نزاری را ببین

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۲۹دوش مرا گفت عقل از سر رای زرین
  2. شمارهٔ ۱۰۳۰عشق با هر کس که گردد هم نشین
  3. شمارهٔ ۱۰۳۱خوش است آن دو چشمِ مخمور و خوش آن دو زلفِ مشکین
  4. شمارهٔ ۱۰۳۲به جفا دست برآورد و کمر بست به کین
  5. شمارهٔ ۱۰۳۳گر بدانی که من از عشقِ که‌ام زار چنین
  6. شمارهٔ ۱۰۳۴بی‌دوست این منم که به سر می‌برم چنین
  7. شمارهٔ ۱۰۳۵ای که دلم ز دست شد جانِ شما که هم‌چنین
  8. شمارهٔ ۱۰۳۶ای که از مکرِ عدو بر خویش می‌پیچی چنین
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.