پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

مثنوی هدایت‌نامه

۱۴- حکایت

سکندر که قفل ممالک گشاد

شنیدم که بنیاد شهری نهاد

چو بر ساحل افتاد اقصای شهر

لب بحر زد بوسه بر پای شهر

چو مردم شدندی بر اطراف بام

همه آب دریا نمودی تمام

ارسطو که علمش در آموختی

به انوار عقلش بر افروختی

ز شه خواست یک روز گنجینه‌ای

بگفتا که می‌سازم آئینه‌ای

طلسمی چنان بندم این جایگاه

که خورشید روشن نماید چو ماه

پس از ما کسانی که پیدا شوند

ز آثار ما این ندا بشنوند

که با علم و حکمت چو ما سروران

جهان را گرفتند و رفت از جهان

کسی را ثباتی در ایام نیست

و ز او بهرهٔ ما به جز نام نیست

شهنشه بفرمود دینار و گنج

حکیم اندر آن برد بسیار رنج

یکی آینه ساخت چون آفتاب

تو گفتی بجوشید از چشمه آب

چنانش نهادند بر منظری

که بر تارک آسمان اختری

سیاهی که بهر درُشتی رود

شنیدم که آنجا به کشتی رود

یکی دیده‌بان پیش آئینه بود

چو دیدی کشتی دشمن نمود

دویدی و آئینه برداشتی

سوی دشمن کینه‌ور داشتی

بدین قاعده سالهای دراز

نبودی در آن ناحیت ترکتاز

ترا نیز اگر چشم دل روشن است

خرد آینه، شهر تو این تن است

همه خصم تو آرزوهای تست

که نفس بدت کارفرمای تست

به تیر یقین دیدهٔ نفس دوز

به نور خرد آرزوها بسوز

اگر قول ناصر پسند آیدت

کجا آرزو پای بند آیدت

ادامه‌ی مثنوی هدایت‌نامه

  1. ۱۶- حکایتیکی مرد صاحب نظر در بهار
  2. ۱۷- حکایتیکی رند در گلخنی خفته بود
  3. ۱۸- المقالهگر از مایهٔ عشق گویم سخن
  4. ۱۹- حکایتیکی روز محمود گردن فراز
  5. ۲۰- حکایتشبی طوطئی ز آشیان بر پرید
  6. ۲۱- حکایتبه پروانه می‌گفت صاحبدلی
  7. ۲۲- حکایتیکی عاشقی فرد و آزاده‌ای
  8. ۲۳- در ختم کتابز ناصر نشان در بخارا طلب
همه‌ی مثنوی هدایت‌نامه ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.