پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

مثنوی هدایت‌نامه

۱۹- حکایت

یکی روز محمود گردن فراز

نهان رفت در خانه‌ای با ایاز

منور بساطی بینداختند

شه و ینده شطرنج می‌باختند

به هر وقت کان بنده شه خواستی

شهنشاه از جای برخاستی

بر آمد به تعجیل از در حسن

بگفتا که با شاه دارم سخن

نظر کن که محمود عاشق چه گفت

ببین درّ معنی چه پاکیزه سفت

که ای مرد دانای روشن ضمیر

یکی عذر گویم ز من درپذیر

چنان در سر از عشق دارم نشاط

که خود را ندانم ز شاه بساط

کسی رأی با عاشقان می‌زند

که بر گوش گردون سنان می‌زند

مگر نیستی عاشق ای هوشمند

که چون عاقلان گوش داری به پند

ره عاشقان وادی پر بلاست

در او از ملامت یکی اژدهاست

زند زخم هر لحظه بر جان ما

شب و روز می‌آید اندر قضا

مرا ای برادر ملامت مکن

دل مرده داری قیامت مکن

تو افسرده‌ای در تو این سوز نیست

که بر باز شه صعوه پیروز نیست

مکن عیب چیزی که نشنیده‌ای

مگر این حکایت تو نشنیده‌ای

ادامه‌ی مثنوی هدایت‌نامه

  1. ۲۱- حکایتبه پروانه می‌گفت صاحبدلی
  2. ۲۲- حکایتیکی عاشقی فرد و آزاده‌ای
  3. ۲۳- در ختم کتابز ناصر نشان در بخارا طلب
همه‌ی مثنوی هدایت‌نامه ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.