پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

مثنوی هدایت‌نامه

۱۰- المقاله

گرت چشم معنی کند رهبری

که نیکو در احوال ما بنگری

ز اول در آئی به دریای غیب

هنر بینی و چشم بندی ز عیب

چو غواص آنجا شناور شوی

میان نهنگان دلاور شوی

صدف را گذاری و گوهر بری

چو گوهرشناسی شوی جوهری

ز خر مهره آن را بود کیسه پر

که مفلس بود بهر یک دانه در

یقین دان که چون مرد دریا شوی

بد و نیک خود را شناسا شوی

نبینی تو هم آشکارا شوی

که بندست بر پای جان، این توی

تو دزدی و زندان تو عالم است

به زندان و بندت سبب آدم است

چو در جنت او رفت گندم بخورد

به دنیا خداوند زندانش کرد

کرم بین که سلطان صاحب کرم

میان دل دزد دارد حرم

گرش مال و ملک و خزانه نداد

در گنج معنی به رویش گشاد

ادامه‌ی مثنوی هدایت‌نامه

  1. ۱۲- المقالهبه پیری همی‌گفت روزی پسر
  2. ۱۳- حکایت دهقانیکی مرد دهقان درختی نشاند
  3. ۱۴- حکایتسکندر که قفل ممالک گشاد
  4. ۱۵- المقالهترا دیدهٔ دل اگر باز شد
  5. ۱۶- حکایتیکی مرد صاحب نظر در بهار
  6. ۱۷- حکایتیکی رند در گلخنی خفته بود
  7. ۱۸- المقالهگر از مایهٔ عشق گویم سخن
  8. ۱۹- حکایتیکی روز محمود گردن فراز
همه‌ی مثنوی هدایت‌نامه ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.