پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

شهر آشوب

شمارهٔ ۲۹ - پوستین دوز

پوستین دوزم که از رخ پوستینش در بر است

بیرخش چون گرگ باران دیده چشم من تر است

بر سرش چون کلک مو باشد کلاه برگی

در بدن پیراهن صافش چو شیر و شکر است

پوستین دوز امردی گفتا مرا کش در بر است

گفتم ای نازک بدن مویی نباشد بهتر است

ادامه‌ی شهر آشوب

  1. شمارهٔ ۳۱ - قصابدلبر قصاب من آمد دکان خود گشاد
  2. شمارهٔ ۳۲ - قصابدلبر قصاب من رو چون دلم بیتاب شد
  3. شمارهٔ ۳۳ - قصابتا دلم را کشته خود آن بت قصاب کرد
  4. شمارهٔ ۳۴ - قصابزان مه قصاب مردم گوشت سودا می کنند
  5. شمارهٔ ۳۵ - قصابگوشت چشمم زان مه قصاب یک انگشت داد
  6. شمارهٔ ۳۶ - قصابنگار دنبه فروشم خراب کرد مرا
  7. شمارهٔ ۳۷ - قصابدلبر قصاب آمد جا به دکان کرد و رفت
  8. شمارهٔ ۳۸ - قصابدلبر قصاب را خونریز عالم یافتم
همه‌ی شهر آشوب ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.