پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۸۹

صبر با عشق بس نمی‌آید

عقل فریادرس نمی‌آید

بیخودی خوش ولایتیست ولی

زیر فرمان کس نمی‌آید

کاروان حیات می‌گذرد

هیچ بانگ جرس نمی‌آید

بوی گلشن به گل همی‌خواند

خود تو را این هوس نمی‌آید

زانک در باطن تو خوش نفسیست

از گزاف این نفس نمی‌آید

بی خدای لطیف شیرین کار

عسلی از مگس نمی‌آید

هر دمی تخم نیکوی می‌کار

تا نکاری عدس نمی‌آید

هیچ کردی به خیر اندیشه

که جزا از سپس نمی‌آید

بس کن ایرا که شمع این گفتار

جانب هر غلس نمی‌آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۹۱عشق جانان مرا ز جان ببرید
  2. غزل شمارهٔ ۹۹۲خسروانی که فتنه‌ای چینید
  3. غزل شمارهٔ ۹۹۳زان ازلی نور که پرورده‌اند
  4. غزل شمارهٔ ۹۹۴دوست همان به که بلاکش بود
  5. غزل شمارهٔ ۹۹۵دیدن روی تو هم از بامداد
  6. غزل شمارهٔ ۹۹۶گفت کسی خواجه سنایی بمرد
  7. غزل شمارهٔ ۹۹۷پیرهن یوسف و بو می‌رسد
  8. غزل شمارهٔ ۹۹۸آتش عشق تو قلاووز شد
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.