پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۷۱

هله عاشقان بکوشید، که چو جسم و جان نماند

دلتان به چرخ پَرَّد، چو بدن گران نماند

دل و جان به آب حکمت، ز غبارها بشویید

هله تا دو چشم حسرت، سوی خاک‌دان نماند

نه که هر چه در جهان است، نه که عشق جانِ آن است

جُزِ عشق هر چه بینی، همه جاودان نماند

عدم تو هم‌چو مشرق، اجل تو هم‌چو مغرب

سوی آسمان دیگر، که به آسمان نماند

ره آسمان درون است، پَر عشق را بجنبان

پَر عشق چون قَوی شد، غم نردبان نماند

تو مبین جهان ز بیرون، که جهان درونِ دیده‌ست

چو دو دیده را ببستی، ز جهان، جهان نماند

دل تو مثال بام است و حواس ناودان‌ها

تو ز بام آب می‌خور، که چو ناودان نماند

تو ز لوح دل فروخوان، به تمامی این غزل را

منگر تو در زبانم، که لب و زبان نماند

تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش

چو برفت تیر و ترکش، عمل کمان نماند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۷۳سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد
  2. غزل شمارهٔ ۷۷۴به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
  3. غزل شمارهٔ ۷۷۵هَله هُش دار که در شهرْ دو سه طَرّارند
  4. غزل شمارهٔ ۷۷۶عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
  5. غزل شمارهٔ ۷۷۷ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
  6. غزل شمارهٔ ۷۷۸از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود
  7. غزل شمارهٔ ۷۷۹همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
  8. غزل شمارهٔ ۷۸۰بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.