پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰

طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را

لابه‌گری می‌کنمت راه تو زن قافله را

مست و خوش و شاد توام حاملهٔ داد توام

حامله‌گر بار نهد جرم منه حامله را

هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر

هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را

می‌کشد آن شه رقمی دل به کفَش چون قلمی

تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را

آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه

آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را

همچو کتابی‌ست جهان جامع احکام نهان

جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را

شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش

باز کن از گردن خر مشغلهٔ زنگله را

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۲کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
  2. غزل شمارهٔ ۴۳کاهل و ناداشت بُدم کام درآورد مرا
  3. غزل شمارهٔ ۴۴در دو جهان لطیف و خوش، همچو امیر ما کجا
  4. غزل شمارهٔ ۴۵با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
  5. غزل شمارهٔ ۴۶دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
  6. غزل شمارهٔ ۴۷ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا
  7. غزل شمارهٔ ۴۸ماهِ درست را ببین کاو بشکست خواب ما
  8. غزل شمارهٔ ۴۹با تو حیات و زندگی بی‌تو فنا و مردنا
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.