پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۲۸

تو هر چند صدری شه مجلسی

ز هستی نرستی در این محبسی

بده وام جان گر وجوهیت هست

درآ مفلسانه اگر مفلسی

غریبان برستند و تو حبس غم

گه از بی‌کسی و گه از ناکسی

در این راه بیراه اگر سابقی

چو واگردد این کاروان واپسی

لطیفان‌ِ خوش‌چشم هستند لیک

به چشمت نیایند زیرا خسی

نه بازی که صیاد شاهان شوی

برو سوی مردار چون کرکسی

نه‌ای شاخ تر و پذیرای آب

نه درخورد باغ و زر و مغرسی

برو سوی جمعی چو در وحشتی

بیفروز شمعی‌، چرا مفلسی‌؟

چو استارگان اندر این برج خاک

گهی کُنّسی و گهی خُنّسی

خمش کن مباف این دم از بهر برد

چه در برد ماندی؟ تو خود اطلسی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۳۰تماشا مرو نک تماشا توی
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۳۱الا هات حمرا کالعندم
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۳۲خواهیم یارا کامشب نخسپی
  4. غزل شمارهٔ ۳۱۳۳حدی نداری در خوش لقایی
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۳۴تو جان مایی، ماه سمایی
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۳۵با چرخ گردان تیره هوایی
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۳۶خواهی ز جنون بویی ببری
  8. غزل شمارهٔ ۳۱۳۷سلطان منی سلطان منی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.