پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۶۲۱

از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی

کای دل تو نمی‌گفتی کز خویش شدم خالی

این رنج چو در وا شد دعوی تو رسوا شد

زشتی تو پیدا شد بگذار تو نکالی

در صورت رنج خود نظاره بکن ای بد

کی باشد با این خود آن مرتبه عالی

بنگر که چه زشتی تو بس دیوسرشتی تو

این است که کشتی تو پس از کی همی‌نالی

گر رنج بشد مشکل نومید مشو ای دل

کز غیب شود حاصل اندر عوض ابدالی

از ذوق چو عوری تو هر لحظه بشوری تو

کای کعبه چه دوری تو از حیزک خلخالی

در بادیه مردان را کاری است نه سردان را

کاین بادیه فردان را بزدود ز ارذالی

در خدمت مخدومی شمس الحق تبریزی

بشتاب که از فضلش در منزل اجلالی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۶۲۳ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
  2. غزل شمارهٔ ۲۶۲۴برخیز که جان است و جهان است و جوانی
  3. غزل شمارهٔ ۲۶۲۵گر علم خرابات تو را همنفسستی
  4. غزل شمارهٔ ۲۶۲۶ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
  5. غزل شمارهٔ ۲۶۲۷عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری
  6. غزل شمارهٔ ۲۶۲۸هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
  7. غزل شمارهٔ ۲۶۲۹ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی
  8. غزل شمارهٔ ۲۶۳۰یا ساقی شرف بشراباتک زندی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.