پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۶۰۰

گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری

تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری

غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر

آن طره که دل دزدد ماننده طراری

در سوخته جان زن از آهن و از سنگش

در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری

بفروز چنین شمعی در خانه همی‌گردان

باشد که نهان باشد او از پس دیواری

اندر پس دیواری در سایه خورشیدش

در نیم شب هجران بگشود مرا کاری

در خانه همی‌گشتم در دست چنین شمعی

تا تیره شد این شمعم از تابش انواری

گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان

در بی‌نمکی چون ره بردم به نمکساری

ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده

وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری

در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد

چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری

من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در

وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری

از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی

چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۶۰۲ای دشمن عقل من وی داروی بی‌هوشی
  2. غزل شمارهٔ ۲۶۰۳ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی
  3. غزل شمارهٔ ۲۶۰۴آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
  4. غزل شمارهٔ ۲۶۰۵ای باغ همی‌دانی کز باد کی رقصانی
  5. غزل شمارهٔ ۲۶۰۶مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
  6. غزل شمارهٔ ۲۶۰۷آن ماه همی‌تابد بر چرخ و زمین یا نی
  7. غزل شمارهٔ ۲۶۰۸افند کلیمیرا از زحمت ما چونی
  8. غزل شمارهٔ ۲۶۰۹در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.