پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۸۸

ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی

آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی

آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شد

آتش خویش را بگو کآب حیات آمدی

چاشنی خیال تو می‌بدرد دل مرا

ای غم او چو شکری ای دل من چو کاغدی

شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شد

نور به است از همه خاصه که نور سرمدی

نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شد

ماه مرا محاق شد بی‌مه فضل ایزدی

بازرسید آیتی از طرف عنایتی

وحدت بی‌نهایتی گشت امام و مقتدی

بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر را

قبه ببست شهر را شهر برست از بدی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۹۰ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۹۱جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۹۲هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۹۳رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
  5. غزل شمارهٔ ۲۴۹۴زرگر آفتاب را بسته گاز می‌کنی
  6. غزل شمارهٔ ۲۴۹۵آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی
  7. غزل شمارهٔ ۲۴۹۶خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می‌دهی
  8. غزل شمارهٔ ۲۴۹۷صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.