پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۹۲

هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی

دید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی

عالم خاک همچو تل فقر چو گنج زیر او

شادی کودکان بود بازی و لاغ بر تلی

چشم هر آنک بسته شد بآتش حرص خسته شد

و آنک ز گنج رسته شد گشت گران و کاهلی

گنج جمال همچو مه جانش بدیده گفته خه

بر ره او هزار شه اه  چه شگرف حاصلی

وصف لبش بگفتمی چهره جان شکفتمی

راه بیان برفتمی لیک کجاست واصلی

جان بجهان و هم بجه سر بمکش سرک بنه

گرچه درون هر دو ده نیست درون قابلی

ای تبریز مشتهر بند به شمس دین کمر

ز آنک مبارک است سر بر کف پای کاملی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۹۴زرگر آفتاب را بسته گاز می‌کنی
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۹۵آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۹۶خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می‌دهی
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۹۷صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
  5. غزل شمارهٔ ۲۴۹۸مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
  6. غزل شمارهٔ ۲۴۹۹مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۰۰چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی‌گردی
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۰۱گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.