پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۹۶

دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن

صد حور کش داری ولی بنگر یکی داری چو من

قدر لبم نشناختی با من دغاها باختی

اینک چنین بگداختی حیران فی هذا الزمن

ای فتنه‌ها انگیخته بر خلق آتش ریخته

وز آسمان آویخته بر هر دلی پنهان رسن

در بحر صاف پاک تو جمله جهان خاشاک تو

در بحر تو رقصان شده خاشاک نقش مرد و زن

خاشاک اگر گردان بود از موج جان از جا مرو

سرنای خود را گفته تو من دم زنم تو دم مزن

بس شمع‌ها افروختی بیرون ز سقف آسمان

بس نقش‌ها بنگاشتی بیرون ز شهر جان و تن

ای بی‌خیال روی تو جمله حقیقت‌ها خیال

ای بی‌تو جان اندر تنم چون مرده‌ای اندر کفن

بی‌نور نورافروز او ای چشم من چیزی مبین

بی‌جان جان انگیز او ای جان من رو جان مکن

گفتم صلای ماجرا ما را نمی‌پرسی چرا

گفتا که پرسش‌های ما بیرون ز گوش است و دهن

ای سایه معشوق را معشوق خود پنداشته

ای سال‌ها نشناخته تو خویش را از پیرهن

تا جان بااندازه‌ات بر جان بی‌اندازه زد

جانت نگنجد در بدن شمعت نگنجد در لگن

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۹۸ای یار من، ای یار من، ای یار بی‌زنهار من
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۹۹در غیب پر، این سو مپر ای طایر چالاک من
  3. غزل شمارهٔ ۱۸۰۰هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرین
  4. غزل شمارهٔ ۱۸۰۱آن شاخ خشک است و سیه‌هان ای صبا بر وی مزن
  5. غزل شمارهٔ ۱۸۰۲چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
  6. غزل شمارهٔ ۱۸۰۳بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن
  7. غزل شمارهٔ ۱۸۰۴با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن
  8. غزل شمارهٔ ۱۸۰۵پوشیده چون جان می‌روی، اندر میان جانِ من
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.