پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۴۷

روز شادی است بیا تا همگان یار شویم

دست با هم بدهیم و بر دلدار شویم

چون در او دنگ شویم و همه یک رنگ شویم

همچنین رقص کنان جانب بازار شویم

روز آن است که خوبان همه در رقص آیند

ما ببندیم دکان‌ها همه بی‌کار شویم

روز آن است که تشریف بپوشد جان‌ها

ما به مهمان خدا بر سر اسرار شویم

روز آن است که در باغ بتان خیمه زنند

ما به نظاره ایشان سوی گلزار شویم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۴۹وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۵۰خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۵۱ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۵۲ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۵۳من از این خانه پرنور به در می نروم
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۵۴تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۵۵دوش می گفت جانم کای سپهر معظم
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۵۶هم به‌درد این درد را درمان کنم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.