پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۴۱

من چو در گور درون خفته همی‌فرسایم

چو بیایی به زیارت سره بیرون آیم

نفخ صور منی و محشر من پس چه کنم

مرده و زنده بدان جا که توی آن جایم

مثل نای جمادیم و خمش بی‌لب تو

چه نواها زنم آن دم که دمی در نایم

نی مسکین تو با شکرلب خو کرده‌ست

یاد کن از من مسکین که تو را می پایم

چون نیابم مه رویت سر خود می بندم

چون نیابم لب نوشت کف خود می خایم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۴۳چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۴۴جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۴۵گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۴۶روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۴۷روز شادی است بیا تا همگان یار شویم
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۴۸ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۴۹وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۵۰خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.