پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۱۱

مکن ای دوست غریبم، سر سودای تو دارم

من و بالای مناره، که تمنّای تو دارم

ز تو سرمست و خمارم، خبر از خویش ندارم

سر خود نیز نخارم، که تقاضای تو دارم

دل من روشن و مُقبِل ز چه شد؟ با تو بگویم

که در این آینهٔ دل رخ زیبای تو دارم

مکن ای دوست ملامت، بنگر روز قیامت

همه موجم، همه جوشم، دُرّ‌ِ دریای تو دارم

مشنو قول طبیبان که شِکر زاید صَفرا

به شِکر داروی من کن چه که صفرای تو دارم

هله، ای گنبدِ گردون، بشنو قصّه‌ام اکنون

که چو تو همره ماهم، بَر و پهنای تو دارم

برِ دربان تو آیم، ندهد راه و بِراند

خبرش نیست که پنهان، چه تماشای تو دارم!

ز درم راه نباشد، ز سر بام و دریچه

سَتَر الله عَلَینٰا چه عَلالای تو دارم!

هله، دربانِ عوان‌خو، مدهم راه و سقط گو

چو دفم می‌زن بر رو، دف و سُرنای تو دارم

چو دف از سیلیِ مطرب هنرم بیش نماید

بزن و تجربه می‌کن همه هیهای تو دارم

هله،زین پس نخروشم، نکنم فتنه نجوشم

به دلم حکم کی دارد؟! دل گویای تو دارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۱۳به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۱۴بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۱۵من اگر دست زنانم نه من از دستِ زنانم
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۱۶ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۱۷بت بی‌نقش و نگارم جز تو  یار ندارم
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۱۸علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۱۹تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردم
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۲۰هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.